در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرين مطالب

*بچه بودم و یکی از تفریحات سالمم،ورق زدن کتابهای خواهر و برادرهایم و تکمیل کار صفحه آرایی آن ها بود...

چطور؟ خودکار به دست میگرفتم و قسمتهای سفید و خالی صفحه های کتاب را از شاهکارهایم پر میکردم...اینبار قرعه به اسم کتاب دینی خواهرم افتاده بود...آن را برداشتم و دور از چشمش گوشه ای نشستم و شروع کردم به ورق زدن : خُب...این نه...امممم...اینم نه...آهاااا اینه.این خوبه ! =)

و چه چیزی پیدا کرده بودم؟ تصویر نقاشی شده ی یک مرد که به غل و زنجیر کشیده شده و صورتش را هاله ای نورانی احاطه کرده بود...یک صورت خالی که حالا باید به دستان با کفایت من پر میشد...نتیجه شد دوتا چشم و یک خط منحنیِ رو به بالا...

حالا در صفحه ی روبرویم تصویر مردی را میدیدم که دست و پایش در غل و زنجیر بود اما لبخند میزد...

خواهرم از راه رسید...دست گلم را دید و شروع کرد به تشر زدن: "این چه کاری بود که کردی؟ میدونی این تصویر کیه؟ این تصویر امام موسی کاظمه...چرا براش صورت کشیدی اونم اینجوری؟ خیلی کارت زشت بود!"

و من با چانه ای لرزان و بغضی که هر لحظه ممکن بود سر باز کند،به تصویر مردی خیره شدم که دست و پایش در غل و زنجیر بود، اما لبخند می زد...

 

*کلاس دوم دبستان بودم...کتاب دینی را باز کرده بودیم و یکی از همکلاسیها داشت روخوانی میکرد...

تصویر چه بود؟ تصویر نقاشی شده ای از یک مرد با صورتی نورانی که چند بچه ی خوشحال و خندان با لباسهایی کهنه دورش را گرفته بودند...دوستم که کنار من نشسته بود در آن تصویر نکته خنده داری را کشف کرده بود...یکی از بچه ها پشت به ما نقاشی شده و جزئیاتی هم در او لحاظ شده بود  این دوست ما هم اشاره ای به جزئیات تصویر کرد و شروع کرد به ریز ریز خندیدن...و منی که خیلی موقر و متین سر جایم نشسته و به درس گوش میدادم از حرکتش خنده ام گرفت و شروع کردم به خندیدن...

معلم پشت سر ما ایستاده بود و متوجه حرکات ما شده بود.کنار میز ما دوتا آمد و شروع کرد به داد زدن:

خجالت نمی کشید؟این عکس پیامبر و بچه های یتیمه اونوقت شما اینجوری مسخره میکنید و میخندید؟و چند جمله ی دیگر که خوب یادم نیست ولی یادم بود که با لحن بد و بلندی داشت ما را عتاب میکرد...و منی که سوگولی بچه های کلاس بودم و پیش نیامده بود که معلم ها سر من داد بکشند و یا مرا تنبیه کنند، الان یکی از معلمهای جدید مدرسه داشت سر من هوار می کشید و من با چشمهایی تار و بغضی در گلو به تصویر مردی خیره شده بودم که صورتش مشخص نبود اما روی زمین نشسته و بچه ها با خوشحالی و خنده دور او را گرفته بودند...  

 

*نوجوان بودم و تمام دارایی ام دفتر نقاشی ام بود که پر شده بود از دخترهای زیبا با ژستهای مختلف و لباسهای قشنگ...یکبار به خودم جرات دادم و تصمیم گرفتم از روی عکسی که تمثالی بود از حضرت ابوالفضل (ع)،نقاشی بکشم...کشیدم و خیلی هم خوب شده بود.دفترم را با خودم به مدرسه میبردم...یک روز دوستانم دفترم را از دستم قاپیدند که ببرند و به یکی از معلم ها نشان دهند...من هم بدو بدو دنبالشان...معلم دم در دفتر ایستاده بود و آرام آرام ورق میزد و تحسین میکرد...رسید به تصویری که از حضرت کشیده بودم...گفت: "از این به بعد اگر خواستی تصویری از اهل بیت بکشی توی یک صفحه جداگانه بکش...توی این دفتر و همراه با این نقاشی ها نباشه...بی احترامیه..."دفترم را پس داد و من هم به تصویر مردی خیره شدم که گره ای در ابروانش دارد و زخمی بر پیشانی اش...اما به نظر نمی رسید که از کار من دلخور شده باشد...

 سالها گذشته و به نظر می رسد که بزرگتر و فهمیده تر شده ام...به خوبی میفهمم که چهره ی پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) حرمت دارد و تصویر کردنش جایز نیست...یک هاله سفید و یا زرد رنگ چیزی ست که در تصاویر اهل بیت مشترک است...می دانم که نباید به عکسهای کشیده شده در کتابهای دینی خندید و یا دنبال نکات حاشیه ای بود .اصل موضوع مهم است و تمسخر کار زشتی است(با داد و هوار اضافه!).

و اگر یک روز هوس کشیدن تمثال یکی از اهل بیت(علیهم السلام)به سرم زد،برگه ی جداگانه انتخاب خوبی ست و احتمالا نباید با دیگر طراحی ها و نقاشی هایم یک جا جمع شود...

اما در کنار این درسها،درسهای دیگری هم آموختم...

اینکه میشود در زندانی تاریک و به دور از مردم و اجتماع،سالهای سال شکنجه شد و در بند بود،اما لبخند زد... :)

می شود درس دینی کلاس دوم دبستان را با عمل بهتر فهمید...می شود مهربانی و عطوفت پیامبر با کودکان را در عمل نشان داد...آرام صحبت کرده و اشتباهات کودکانه را مهربانانه اصلاح کرد...

می شود اهل بیت را همه جا با خود داشت و به یاد آنها بود...و ما تنها در روزها و مکانهای خاص و با شرایط و پوشش خاصی به یاد آنها نیستیم...آنان مهربانند و در پس هاله ی سفید رنگ صورتشان، چهره ای بشاش و لبخندی عمیق دارند...کودک نوازند و در ذهن کودکان تصویر قشنگی دارند...

بگذاریم به دور از حاشیه ها و افکار عجیب و غریبمان با اهل بیت دوست شوند و هر گونه که بخواهند آنها را به تصویر بکشند...تصوراتشان قشنگ و شیرین است... :)

 

 

 

 عیدتان مبارک :)

 

تبارک منصوری
۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۰ موافقين ۳ مخالفين ۰ ۵ نظر

وقتی بچه های کوچک دوان دوان به طرفت بیایند و دستت را بگیرند تا برای لحظاتی تو را از دنیای خسته کننده ات بیرون بکشند و کشان کشان به طرف دنیای والت دیزنیِ رنگیشان ببرند و وقتی مینشینی و از بازی کردن با آنها و نقاشی کشیدن و سر هم کردن کاغذ رنگی و چوب بستنی و قوطی و مقوا لذت ببری و پا به پایشان ذوق کنی، مطمئن می شوی که این دنیا را فقط به خاطر بچه هایش دوست داری و نه چیز دیگر...

و احساس میکنی که کودک درون تو، همپای آنها سه ساله، هفت ساله و نه ساله میشود...میخندد،شیطنت میکند و بالا و پایین میپرد ...و به معجزه ی کودکان و قدرت دستان کوچکشان برای رنگی کردن صورت خاکستری و بی روح دنیای 25 ساله ات، ایمان می آوری...

 

 

 

 

 

 

 

تبارک منصوری
۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۸ موافقين ۴ مخالفين ۰ ۷ نظر

خدایا! بعد از مردنم، با همه ی احساسات و دیدگاههایی که پس از مرگ تغییر میکنند کنار می آیم اما...میشود اجازه دهی سالی یک بار، در یکی از روزهای پاییزی و بارانی ِ دنیا، یکی از حسهای دنیایی ام به من برگردد و از کنار قبرم بلند شوم و بی سر و صدا از قبرستان خارج شوم و بروم توی محیط شهر و پیاده روها و از هوای پاییزی سالهای نبودنم لذت ببرم؟ و ذوق کنم از بارانی که دیوارها،خانه ها،ماشینها،درختها و پیاده روها را خیسِ خیس کرده و بوی باران دیوانه ام کند...و البته چون امکان استفاده از موسیقی به آن صورت وجود ندارد ،خیلی بهتر میشود که اجازه دهی مرتضی پاشایی با آن صدای تو دماغی و پاییزی اش یک دهن بخواند و حسم را ملموس تر و دنیایی تر کند... یک نفر هم از قضا عطر محبوب ِ پاییزی ام را به خودش زده باشد و عیشم را دو چندان کند ...

و شب هنگام وقتی که باران بند آمده و  همه جا خوب باران خورده و خیس شده باشد و باد نسبتاً نا آرامی می وزد ، مثل یک دختر خوب برگردم به قبرستان.همه دوره ام کنند و بخواهند که از روز پاییزی ام برایشان بگویم...از حال و هوای دنیا در این فصل ِ زیبا...از حسهایی که دیگر نمی توانند تجربه کنند...و من همه را با آب و تاب تعریف کنم و بعد هر کداممان برویم پی قبر خودمان که حالا باران آن را شسته و حسابی می درخشد...و من کنار قبر خودم بنشینم و جهان بینی ام به حالت قبلش برگردد و دنیا برای من بشود همان تُنگ و ماهیِ همیشگی...

 

 

  

 

حس میکنم حتی در آن دنیا هم نمیشود از پاییز و بارانهایش گذشت... پاییز، این سوگولی دنیای آدمها، مرده ها را هم عاشق میکند...

 

 

تبارک منصوری
۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۶ موافقين ۶ مخالفين ۱ ۹ نظر

چشم که باز کردم خودم را در سالنی تاریک و سرد دیدم به همراه تعداد زیادی که شبیه من بودند...

روی سرم دائما یک علامت سوال در حال چرخش بود...اینجا کجاست؟در اینجا چه میکنم و قرار است که چه کاری انجام دهم؟...پاسخی اما نمی یافتم...ناگهان درِ امنیتی سالن باز شد و چند نفر سرباز آمدند تا با احتیاط من و سایر همراهانم را به جای دیگری ببرند...

هوای بیرون متفاوت بود...آسمانی صاف و خورشیدی درخشنده و پرندگانی در حال پرواز و زندگی در حال جریان....و من احساس می کردم که این آدمها چقدر دنیای قشنگی دارند اما در این منطقه نظامی و این هوای گرفته با آن چهره های عبوس، چه میکنند؟

زیاد فرصت کند و کاو اطرافم را نداشتم و به سرعت ما را به سمت جایگاه مخصوصمان در هواپیما هدایت کردند...از ترکیب موادی که به خوردم داده بودند حالم بد شده بود...سربازی که مرا به سمت محفظه هدایت میکرد چهره ی بی تفاوت و سردی داشت...سرمای وجودش از پوشش فلزی ام هم سردتر بود...

درِ هواپیما بسته شد و چندی بعد به پرواز در آمد...بی تفاوتی و بی خیالی  حالتی بود که در بقیه همراهانم می دیدم...انگار هیچ چیز برایشان مهم نبود...ولی برای من خیلی چیزها سوال بودند و مهم...

مدت زیادی را در هواپیما سپری کردیم و من احساس میکردم که از کشورم خارج شده و به کشور دیگری وارد شده ام...دلم میخواست بیرون را ببینم...

این انتظار من زیاد طول نکشید چرا که به ناگهان زیر پایم خالی شد و من و دیگر همراهانم از هواپیما به بیرون پرتاب شدیم...یک پرواز زیبا ...سرعت پایین آمدنم زیاد بود با اینحال دوست داشتم زودتر به زمین برسم و همچنان در حال کنکاش اطرافم بودم...هنوز از سطح زمین دور بودم و از میان ابرها عبور میکردم...چند پرنده هم در میانه ی راه دیدم که نگران و ترسان به سرعت از کنارم عبور کردند...حالا میتوانستم خانه هایی را ببینم و درختها و زمین سر سبزی که تعداد زیادی آدم در آن زندگی میکردند...هر کدام به کاری مشغول بودند ولی من توجهم به سمت دختر بچه ی کم سن و سالی جلب شد که به تنهایی روی زمین نشسته و بساط بازی اش را پهن کرده بود...دلم میخواست از نزدیک ببینمش...داشتم به سمت او فرود می آمدم ...سرعتم خیلی زیاد بود و من از برخورد شدید با آن دختر بچه وحشت داشتم ولی نمیتوانستم سرعتم را کنترل کنم ...دیگر خیلی داشتم به او نزدیک میشدم که دخترک سرش را بالا گرفت و با دیدن من لبخند بچه گانه ای زد ...دلم میخواست به رویش لبخند بزنم اما ،این کار را بلد نبودم...ساختار من اجازه ی بروز چنین رفتارهایی را به من نمیداد...من سرد بودم و یک پوشش فلزی زمخت مرا احاطه کرده بود...موادی که به خوردم داده بودند درونم را آشوب کرده و دیگر داشت حالم از این پرواز و این سقوط آزاد بهم میخورد...فاصله ام با دخترک هی کم و کم تر می شد و حالا میتوانستم به وضوح چهره معصومش را ببینم ...پایین و پایین و پایینتر می رفتم و در لحظه ی آخر ترس را میشد در چشمانش ببینم و من ترسیدم که نکند؟؟؟

فرصت کافی برای اتمام پرسشم نبود و سپس، بووووووووووووووووووووووووووممممم.............................

 

 

 

 

همه جا را دود و آتش فرا گرفته بود...خانه های زیبایی که تا چند لحظه ی پیش در نظرم زیبا و پر از حس زندگی بودند به یکباره تبدیل به خرابه هایی مخوف شدند که دود و آتش از درونشان زبانه می کشید...

دیگر صدای خنده بچه ها نمی آمد...بساط بازیها به هم ریخته و زمین زیر و رو شده بود...من هم به ده ها تکه کوچک و بزرگ تقسیم شده و هر تکه ام به سویی پرتاب شده بود...دیگر از آن ترکیب درونم خبری نبود و  چشمم تنها به دنبال یک چیز میگشت...دختر بچه...

 

دیدم...او را دیدم...ده ها متر آن طرفتر ...مثل یک تکه گوشت، خون آلود روی زمین افتاده و از آن لبخند خبری نبود...آن برخورد...آن انفجار...من...پس من قاتل او بودم....من بساط بازیش را بهم ریختم...من با قدرت بی رحمانه ام تن نحیفش را چندین متر آنطرفتر پرتاب کرده بودم...من او را کشتم...اما چرا؟ او که به رویم لبخند زده بود؟ او که از ذات کثیف من نا آگاه بود؟ حتما با خودش فکر میکرد چیز هیجان انگیزی از آسمان به طرفش فرود می آمد...دوست داشت لمسم کند و مرا به بساط بازیش راه دهد....اما من چه کردم؟با بی رحمی تمام روی سرش فرود آمدم و دنیای کودکانه اش در کسری از ثانیه نابود شد...دیگر موشکهایی که همراه من بودند هم رسالتشان را به خوبی انجام داده بودند...با همان بی تفاوتی که در خود داشتند...برایشان مهم نبود روی سر چه چیز و چه کسی آوار شده بودند... یکی روی سقف یک خانه...یکی روی سر خانواده ای که خواب بودند...یکی روی سر پیرمردهایی که گوشه ای در کنار هم نشسته بودند...روی سر مادری که فرزندش را به آغوش کشیده بود...وسط سفره ی پهن شده یک خانواده ...در کنار زوجی که عاشقانه به هم نگاه میکردند و ......

اما مگر مهم بود؟ مهم بود که تا یک دقیقه پیش اینجا شهری بود پر از رنگ و بوی زندگی و آدمهایی که عاشق جانشان بودند؟...هیچکس برای خانه خراب شدن و نابودیشان از آنها نظر نپرسید...هیچکس به آنها حق انتخاب نداد...و من،از کشوری می آیم که ارتش و سربازانش چهره ای عبوس و بی تفاوتی دارند...هنگام آزاد کردن موشکها آدامس می جوند و سر اینکه کدام یک درست به هدف بخورد شرط بندی می کنند....انبارهایی پر از امثال من دارند و اصلا برایشان مهم نیست که اینجا چه شد و من چه چیزهایی دیدم...مطمئنا در حال تدارک جنگنده ای دیگرند با مخزنی پر  از موشک هایی مثل من ...موشک هایی که بی تفاوتند مثل همان سربازها...من اما نمیدانم چرا از بدو بوجود آمدنم یک علامت سوال در سرم وجود داشت...

احتمالا به خاطر همان تکنسینی که در حال تدارک من بود و دو بچه کوچک داشت و دائما از خودش می پرسید چرا!؟

مثل دیگر همکارانش بی تفاوت نبود اما به هر حال با تمام چراهایش مرا ساخت و من هم با تمام چراهایم بر سر دختر بچه ای فروود آمدم و یک زندگی نابود شد...یک خانواده...یک شهر...

چرای به درد نخور من جلوی هیچ فاجعه ای را نگرفت و عملاً با آن بی تفاوتهای از خود راضی هیچ فرقی نداشتم...کاش آن تکنسین سازنده من،"نه" میگفت...یک نه محکم و منطقی که هیچ موشکی به دنبال نخواهد داشت...هیچ منی...

 

و در عوض آن شهر و آن خانه ها و آن دختر بچه می شد هنوز باشند و به جای باران موشک ، بارانی از آسمان خدا باریدن میگرفت و من قطره ای میشدم بی آنکه یک علامت سوال بزرگ در سرم باشد...چون میدانم این بار به همراه قطرات دیگری که شبیه من اند و پر از خنده و شیطنت،از طرف کسی می آییم که میخواهد به زمین زندگی ببخشد... و من شاد و خندان ،بی سر و صدا و با سرعت تمام روی نوک دماغ دختر بچه ای فرود بیایم و او را از جا بپرانم...او هم دست به نوک بینی اش بکشد و با اشتیاق و لبخند سرش را به طرف آسمان بگیرد و دهانش را باز کند و زبانش را تا ته بیرون بیاورد تا باران ِ قطرات زندگی بخشِ خدا، به سر و صورتش ببارند و زندگی ببخشند...

 

 

  

 

تبارک منصوری
۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۵ موافقين ۲ مخالفين ۰ ۶ نظر

تو یکی از سحرهای ماه رمضان سال 94 با وبش آشنا شدم...حال و هوای وبش طنز بود و خنده هایی از ته دل...

برای طنزِ نوشته هایش خیلی زور نمی زد....کافی بود تا از سوتی جدیدش رو نمایی کند و من از تصور صحنه ها و موقعیتهایش واقعا قهقهه بزنم...

غالباً وبش را میخوانم و اصطلاحا خواننده خاموش وبلاگش هستم و جز یک نظر،نظر دیگری در وبلاگش نگذاشته ام و احتمال اینکه مرا اصلاً نشناسد صد در صد است...اما به پاس قدر دانی از سوتی ها و سوژه شدنهایی که با ما به اشتراک میگذارد تا یک دل سیر بخندیم و حالمان خوب شود تصمیم گرفتم در راستای چالش فان کشون،تصور و ذهنیتم را از المی به تصویر بکشم...

 

 

 *این قویترین و محتمل ترین تصور من از المی است...فوکول بر باد رفته...لطفا بیا و تایید کن این شَمِ شرلوک هلمزی مرا (از نوع رابرت داونی اش)...

*سوتی هایت مانا... :))

تبارک منصوری
۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۴ موافقين ۳ مخالفين ۰ ۷ نظر

بین خواب و بیداری و در تاریکی اتاق، احساس کردم کسی حضور دارد...پتو را آرام کنار زدم و دیدم کسی نیست... از آنجا که آدم خیالاتی هستم معمولا دوست دارم به این حس ها دامن بزنم و فکر کنم همیشه اطرافم خبرهایی است و خیلی وقتها که نشسته ام پشت سیستم و غرق در کاری هستم فکر میکنم که عزرائیل حالا می آید و در را باز میکند و می گوید بلند شو...وقت رفتن است...البته نه اینقدر شاعرانه !

بعد با خودم تصور کردم که مثلا حضور عزرائیل است و موعد من به سر آمده و میخواهد قبض روحم کند ...گفتم عزرائیل جان...مصممی؟راهی نیست؟من آماده نیستم...کارهای نکرده زیاد دارم...امشب نه...می شود بگذری؟ و ایشان پاسخ داد که خب کی بیایم؟ و من گفتم نمیدانم...هر وقت که بخواهی ولی الان نه...خیلی خسته ام و دوست دارم کمی بخوابم ...و او میگوید که باشد پس من میروم...تشکر کرده و می گویم که شب است، تو هم کمی استراحت کن ...می گوید نه باید بروم ...میروم سراغ نفر بعدی...

و من گیج و منگ از این مکالمه ذهنی به خواب میروم...

 

 

صبح که بیدار می شوم صدای قرآن می آید از کوچه ی پشتی مان....

 

  

  

تبارک منصوری
۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۵ موافقين ۴ مخالفين ۰ ۵ نظر

 

بگذار امشب یک دل سیر طوافت کنم،

شب دهم محرم حجة الوداع من است...

 (ت.م)

 

امان از  درد غربتی که در جمع کردن خارهای صحراست امشب ...نیمه شب...تنها...دستان تو و خارهای دشت...به فردا و نبودنت می اندیشی و دست و پای کودکان و رقیه ی سه ساله ات...تنها کاری که از دستت بر می آید برای کمتر رنج کشیدن... آه...........

تبارک منصوری
۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۰ موافقين ۶ مخالفين ۰ ۳ نظر

ما حصل تلاش شبانه روزی من برای ساخت هایکو از روی عناوین کتاب...(مربوط به بازی وبلاگی- هایکو :: هنوز)

 

 

"اسماعیل،همه به جهنم می روند حتی، دستهای نا پیدا..."  

با تلاش های شبانه روزی موفق به خلق چنین هایکوی فلسفی شده ام...! البته با تکیه بر داشته هایم...کتابهای من اکثرا پی دی اف هستند و اینجاست که به مزیت کتاب با فرمت paper پی میبریم...

ولی ایده خیلی بکر و جذابی ست واقعاً...

تبارک منصوری
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۱ موافقين ۱ مخالفين ۰ ۳ نظر

دو سه روزی بعد از گذر از رنج ها(گرما) و خنک شدن نسبی دمای هوا، حالا میتوان چند عدد گنجشک توی حیاط خانه رویت کرد...طفلکی ها از شدت گرما آفتابی نمی شدند...

داشتم از حیاط رد می شدم که یک گنجشک نر ِ تشنه فرود آمد...به دنبال جرعه ای آب درزها و شکاف بین کاشی ها را زیر و رو میکرد که البته من به تازگی حیاط را شسته بودم...کمی از حضور من میترسید و تند و فرز به دنبال آب نوکش را لای همان شکافها فرو میکرد...دیدم می ترسد کمی عقب رفتم و بی حرکت ایستادم تا با خیالی آسوده آبش را بخورد ولی ظاهرا آب موجود کفافش را نمی داد و هی جایش را عوض میکرد و احتمالا یکی دوتا فحش آبدار هم نثار روح من میکرد که چرا به اندازه ی کافی آب نیست!

در همین حین صدای گنجشک ماده ای به گوش رسید که از قضا جفتش بود...خیلی ظریف و ناز با این مضمون: جیک! (هراسان و ترسان انگار که میگفت: عزیزم؟کجایی؟) .و واکنش جالب گنجشک  نر که جیک! (کمی بلند و رسا: نترس اینجام، دارم آب میخورم.) بعد از اندکی صدای نازک و هراسان همسر محترمه : جیک! (کجایی؟ نمی بینمت؟) و پاسخ بلندتر و عصبی تر گنجشک نر که : جییکک! ( میذاری آبمو کوفت کنم یا نه؟ هی گنجشک رو مجبور میکنه با دهن پر حرف زدن!!)...

و واقعا در حین خوردن آب جواب جیک جیک های لوس جفتش رو میداد...در حین آب خوردن و بسته بودن نوکش! خیلی حرکت جالب و عاشقانه ای بود که البته ترجمه ی من کلا داستان رو تحریف کرد و گفتم لابد مثل ما آدمها برایشان سخت  هست با دهان پر حرف زدن! ( به متن وفا دار باشیم!)

خلاصه که گنجشک ماده هم دست بردار نبود و دو سه بار دیگر هم جیک گفتنهای لوس و هراسانش تکرار شد و هر بار گنجشک نر محکم و با اطمینان خاطر ابراز وجود میکرد و جوابش رو میداد...که من اینجام نترس...البته هنوز میتوانستم ناسزا گویی های زیر لبی اش را حس کنم چون کلافه به این سو و آن سو میپرید و دنبال منبع آب بهتری بود که سیراب شود...بالاخره پیدا کرد و آبش را خورد و به طرف آشیانه اشان پرواز کرد...گنجشک ماده هم سریع خودش را رساند و این بار مدل جیک جیک اش به طور محسوسی فرق داشت و دیگر ترسان و غر زنان نبود...بر عکس خیلی عاشقانه و خوش آهنگ بود. جیک جیک های ریز پشت سر هم که ترجمه  تحت اللفظی اش! میشد : اوه حسابی ترسیدم عزیزم...دیگه هیچوقت منو تنها نذار حتی به اندازه یک قُلُپ آب خوردن! و جفت نرِ محترم عاشقانه کنارش نشستند و پاسخی جیک جیک فرمودند با این مضمون: باشه عزیزم. دیگه هم بمیرم از این خونه ی به درد نخور آب نمیخورم که صاحب خونه ی خسیسش یک قُلُپ چای تلخ هم نمیریزه رو کاشی حیاط بلکه کمی خستگی در کنیم! نگاششش کن! عین اسگلا زل زده بهمون گنجشک ندیده انگار!!!

این هم جواب محبتهای من! :| مورد دیده شده حتی سبزی پلو با ماهی هم دادم به خوردشان ولی نمک نشناسند دیگر! :(

نکته های اخلاقی:

*در مصرف آب صرفه جویی کنیم!
*یک ظرف کوچک آب و کمی غذا گوشه حیاط یا لب پنجره یا توی تراس بگذارید و غذای مانده را به جای دور ریختن بدهید به پرنده ها و گنجشکها و ثوابش را ببرید... 

*نیت بگیرید و ثواب این کار رو هدیه بدهید به روح درگذشتگان که بسیار محتاج خیرات اند...(یک فاتحه نثار روح پدر همسرم که همیشه میگفت:ثواب همه جا ریخته اما کیه که بیاد جمع کنه)

*این جمله یک عکس نوشته بود : سنگها شاید ولی گنجشکها هیچوقت مفت نبودند...قلبشان همیشه میزد!

*سلام بر حسین(ع)

 

تبارک منصوری
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۰۱ موافقين ۲ مخالفين ۰ ۶ نظر

همه دارند از پائیز و بارانهایش مینویسند و من اینجا (اهواز) زنی در آستانه ی فصلی سرد ، تمام روز از گرما کلافه ام و گلایه مند و هیچ خبری از تغییرات جوی نیست...

باران ما که فعلا دانه های ریز و درشت عرق است که از سر و رویمان می ریزد...برای اینکه دلمان نشکند و کمی امیدوار شویم به ادامه ی راه، آسمان گاهی نیمه ابری میشود و حال و هوای پاییزی القا میکند ولی گرما به شدت خود باقی است و خورشید از پشت ابرها هم با قدرت تمام می زند پس کله امان که هوس پائیز زود هنگام نکنیم ! که مثلا بگوید این اداها به شما اهوازیها نیامده و طوری با حرارتی معادل 11000 درجه فارنهایت به سر و رویتان فوت کنم که این سوسول بازیها یادتان برود...رسماً دارد به شعورمان توهین می شود و به ریشمان خنده...

یک چیز خیلی جالبی هم کشف کرده ام تازگی ها...زمستان ما اهوازیها پائیز شماست(عزیزان ساکن در دیگر استانها) و پائیز ما بهار شما،و بهار ما تابستان شماست و تابستان ما جهنم هاویه ای است مخصوص ِ خودمان!

یک تعبیر زیبایی داشت اخوان ثالث عزیز،همان که میگفت پادشاه فصلها پائیز...کاش تابستان ما را می دید و بعد آن شعر را می سرود...دیکتاتور بلامنازع فصلهای ما تابستان است ! با اسب زرد یال افشان که نه با اژدهای آتش افشان سرخش میچمد در باغ و بستان ما و آتش می زند بر خرمن روح و جانمان...

در شهر ما که تا اواسط آبان ماه خبری از هوای مطبوع و خنک و باران های پاییزی نیست...شما عزیزان ساکن در دیگر استانهای خوش آب و هوا هم کمی مراعات حال ما را بکنید و کمتر از سرما خوردگی ها و فین فین هایتان و بارش شدید بارانها و سیلابهایتان و سرمای محسوس در شهر و تب و لرزتان بگویید که دل ما هم هوس میکند و این گناه است! :(

 

 

تبارک منصوری
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۲ موافقين ۱ مخالفين ۰ ۶ نظر