در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



شنبه،23 بهمن ماه،از ساعت 3 بامداد برق قطع شده و این شروع روز من است:

صبحانه را در فضای نسبتاً تاریک خوردن و همسر را راهی کردن،تصمیم گیری برای ناهار و قصد خرید گوشت چرخ کرده جهت پخت عدس پلو با گوشت،به علت نبود برق دستگاهها از کار افتاده و عملاً گوشت چرخ کرده ای در بازار نیست،تدارک یک غذای دیگر برای ناهار، انتظار برای برگشتن همسر در تاریکی فضای خانه و نبود تلوزیون و اینترنت،شروع به نوشتن در دفتر،بی حوصله،ارتباط با دنیا قطع،زندان سونا،نقطه ی صفر مرزی!!(در جمله آخر لول صدا کمی بالا میرود!)،بعد از سپری شدن 4 ساعت، برگشتن همسر از سر کار و پیشنهاد اینکه ناهار را در هال میل کنیم به دلیل نوری که از حیاط خانه به داخل میتابد،ماهی های آکواریوم به شدت اکسیژن لازم شده اند و حتی غذایی که برایشان ریخته ام را نمیخورند و دائم به سطح آب می آیند تا اکسیژنی دریافت کنند،ناهار را خورده و پس از کمی لیچار بارِ مسوولین کردن و با حالت دیالوگ ماندگار گونه ای،"خوزستان همیشه مظلوم است" را بهم دیگر پاس کردن،بساط ناهار را جمع کرده و کمی زیر نور آفتاب مینشینم و به دو جوجه اردک کاکل داری که همسرم به تازگی آنها را خریده و کلی دلم برایشان ضعف میرود ، غذا میدهم... تابیدن گرمای مطبوع آفتاب به کله ام باب فلسفه بافی را به رویم باز میکند و به فلسفه خورشید و کهکشان و نور و گرما فکر میکنم و به این می اندیشم که چرا طبیعت وجودی گربه این اجازه را به او نمیدهد که بفهمد من از حمله کردنش میترسم و او این ترس را درک کند و همین حالا بیاید و مثل یک ببر وحشی بخواهد به من حمله کند و پنجه بکشد و جوجه اردکها را از چنگم دربیاورد و خب متاسفم که هیجان ماجرا بواسطه ترس من،به این مرحله کشیده نمیشود و من زود پا به فرار میگذارم و او با خیالی آسوده جوجه ها را نوش جان می کند... قبل از اینکه نظم طبیعت را بر هم بزنم، از افکار و تزهای خنده دارم دست برمیدارم و خدا را شکر میکنم بابت نعمت برق که تا حدودی باعث شده من مشغول باشم و در افکار خودم غرق نشوم و فلسفه نبافم، بلند می شوم و پس از کمی چرت و پرت نوشتن در دفترم،احساس خواب آلودگی میکنم و پس از 12 ساعت نبود برق،به خواب میروم...

و خیلی طبیعی است که ترکشهای این روز سخت،به دنیای خوابم هم اثر کند و باعث شود که خواب خنده دار و شگفت انگیزی ببینم: 

در عالم خواب هم برقی در کار نیست و من با زندگی مختل شده و آشفته ای روبرو هستم ...دمای هوا در سرمای زمستان به 60 درجه رسیده و شرایط بغرنجی برای خوزستانیها بوجود آمده...من، مثل کره در حال آب شدنم و به زمین و زمان بد میگویم که مگر ما خوزستانیها،کم در تابستان گرما و عذاب میکشیم که حالا در زمستان دما باید به 60 درجه برسد؟

نصف شب،در تاریکی مطلق و در آن جهنم 60 درجه ای، گوشی همراهم را چک میکنم و کمی در فضای مجازی میچرخم تا این شرایط عذاب آور هر چه زودتر تمام شود...در حین وب گردی متوجه میشوم این وبلاگ،که در واقعیت 4،5 بار بیشتر آن را نخوانده ام چنین نوشته:

دمای هوای اهواز توی این سرمای زمستون به 60 درجه رسیده...چقدر هیجان انگیز و از نظر من خیلی فوق العاده است !

گره ای در ابروانم می افتد و همراه با یک پوووووف بلند بالا و در حالیکه از مظلومیت خوزستان به تنگ آمده ام،نظری پای پستش میگذارم با این مضمون:

ما خوزستانیها به اندازه ی کافی توی فصل تابستون عذاب میکشیم و حالا که میخوایم از سرمای زمستون لذت ببریم شرایط اینجوری شده...خب کجاش هیجان انگیزه که تو اینقدر داری لذت میبری!؟

میگوید: از نظر من که فوق العاده است.! ^_^

می گویم : این حرفو نزن! من الان دارم تو این جهنم دست و پا میزنم پس من بهتر این شرایط رو میفهمم و از نظر من به هیچ وجه فوق العاده نیست! -_-

می گوید: چرا از نظر من فوق العاده است...! ^_^

میگویم: اصلا فوق العاده نیست! :|

میگوید: چرا، فوق العاده است...! ^_^

دیدم دست بردار نیست و انگار صدایش اکو دارد که هی فوق العاده فوق العاده میکند،اعصابم هم به شدت بهم ریخته بود و از طرفی احساس گرسنگی میکردم ،نصف شبی بلند شدم که چیزی برای خودم درست کنم...البته این حرکت متاثر از رفتارهای اوینار است و نصف شب غذا خوردنهایش یک بد آموزی است که روی من هم تاثیر گذاشته بود :)

دوتا تخم مرغ برداشتم و در حین شکستن متوجه شدم خراب هستند...در عین خراب بودنشان آنها را در تابه هم میزدم و زیر لب غر میزدم که: بیا! این هم از تخم مرغ! بعد انتظار دارند در چنین شرایطی به کمال هم برسیم!!!

حالا اینکه کمال چه ربطی به این شرایط و تخم مرغ فاسد دارد و اصلا روی صحبتم با چه کسانی بود را خودم هم درست نفهمیدم،فقط خدا را شکر میکنم که قبل از نوش جان کردن آن تخم مرغهای تهوع آور از خواب بیدار شدم وگرنه شک ندارم که بُعد دیگرم در خواب،به قیمت رسیدن به کمال هم که شده آن تخم مرغ ها را به خوردم میداد ! 

 

 

تبارک منصوری
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ نظر

نگاهم پایین بود و مشغولِ کاری بودم...یک لحظه،بی هوا سرم را بالا بردم و به آسمان نگاه کردم...

در هوای نیمه ابری و دلچسب عصرگاهی، یک تکه ابر سفید شبیه کیک خامه ای و چند لایه،به طرز هنرمندانه ای روی هم چیده شده و یک ابر لایه لایه و تپلِ بامزه ای شکل گرفته بود...

با دیدنش لبخند زدم و با خودم گفتم: خدایا،حیف این همه زیبایی نیست که لحظه به لحظه رونمایی میشوند و چشمهای حواس پرتمان، بواسطه مشغله ها از دیدنشان محرومند؟ حیف این همه ذوق و زیبایی نیست؟

جواب خودم را دادم؛همان لحظه...

"زیبایی ها را آفریده تا بر حسب اتفاق، بنده ای چون تو سرش را به طرف آسمان بگیرد و آن زیبایی را ببیند...و سپس نا خودآگاه زیر لب سبحان اللهی بگوید.خب، این همه ی آن نتیجه دلخواه است."

تو به راحتی او را یاد کردی...صدایش زدی...حسش کردی...لابه لای آن همه حواس پرتی و دل مشغولی...

همینها برای او کافی است...

و من آخرین بنده ی برخوردار از این همه زیبایی نیستم...زمانی که چشم از آسمان بگیرم زیبایی دیگری ظاهر میشود...اما این بار دیگر سهم من نیست...سهم دو چشم و زبان دیگری است که ببیند و بگوید: سبحان الله...

و به همین ترتیب...

 

 

 

تبارک منصوری
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹ نظر

حالتی هست بین خواب و بیداری،دقیقا بین این دو،زمانی که هنوز بر بلندای بیداری و هوشیاری ایستاده ای اما کم کم افق پیش رویت در هاله ای از مه فرو میرود و پاهایت آرام آرام به سمت سرازیریِ دنیای خواب سُر می خورند...ولی قبل از اینکه سُر خوردنت شدت بگیرد،انگار کسی دست تو را محکم می گیرد و به طرف بیداری می کشد...لحظه طلایی مورد نظر من همان سر خوردنهای آرام و چند صدم ثانیه ای است که برای لحظاتی فوق العاده کوتاه در دنیای خواب تجربه میکنم و سپس بر میگردم...این لحظه ی شگفت انگیز به نظر من هوشیارانه ترین حالت انسان است و لحظه ای است که مکنونات ذهنی به طرز عجیبی خودشان را نشان میدهند...اسمها،مکانها و کلمات فراموش شده در این حالتِ به خصوص،دوباره به یاد آورده می شوند...

کافیست که اسم کسی را فراموش کرده باشم...اسم فیلمی،شخصیتی،دیالوگی،واژه ای.و برای به یاد آوردنش تا سر حد جنون زور زده و یادم نیامده باشد.در این صورت تنها راه نجات من همان حالتی است که به آن اشاره کردم...و کافیست که قبل از تجربه کردن این حالت به چیزی که فراموشم شده فکر کرده باشم...انگار که ذهنم روی یک تخته کوچک کلمه مورد نظر را می نویسد و تخته را به طرفم می چرخاند. اگر خوش شانس باشم و همان لحظه از آن حالت خارج شوم و به خواب نروم،کلمه مورد نظر را می بینم و به یاد می آورم اما اگر نتوانم برگردم و به سُر خوردنم ادامه دهم،به سمت دالان خواب پیش میروم و دیگر آن را نه می بینم و نه به یاد می آورم...

به نظرم با قدری تمرین و تمرکز،حتی میتوان خاطرات کودکی را هم به یاد آورد...

هنوز هم معتقدم دنیای خواب و خیال به اندازه ی این دنیای حقیقی پیچیده و شگفت انگیز است بلکه بیشتر... و مدتی است به سرم زده  بار و بندیلم را ببندم و بروم آنجا زندگی کنم...البته هنوز راه ورودش را پیدا نکرده ام برای همین میخواهم باقی عمرم را صرف رمز گشایی اش کنم...یا خوش اقبال خواهم بود و مانند یوری گاگارین،حس اولین مسافر را خواهم داشت و یا اینکه مانند مثلث برمودا،وهم انگیز و رمز آلود مرا به کام خود میکشد و هیچ اثری از من باقی نمیگذارد...

 

 

 

 

تبارک منصوری
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹ نظر

داشتم کفشم را برمیداشتم که متوجه شدم یک موجود کوچولوی با نمک درونش جا خوش کرده...

شروع کردم چیلیک چیلیک ازش عکس گرفتن... اون هم با ژست خاصی سر جایش نشسته بود و تکان نمیخورد...احتمالا از آن عشق عکسها بود !

 

 

 

 

که البته بعدش با تشخیص همسرم معلوم شد چیز مسمومی نوش جان کرده و در حالت احتضار بود!  به هر حال کنج کفشم انگار،جای دنجی برای جان دادنش بود...

 

تبارک منصوری
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۲۶ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

آب می پاشد و آتش را فرو می نشاند، "آتش نشان"...

او حتی زمانیکه آتش از درونش زبانه می کشد؛با اشکهایش آن را خاموش میکند...و بعد، بلند می شود، لباسش را می تکاند و دوباره به جنگ شعله های سرکش می رود...

شک ندارم که اشکهایشان،آتش را می ترساند...

 

 

او،محکم است و با دل و جرات اما،گریه اش غم انگیز است...

 

تبارک منصوری
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۹ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

احساس کردم که نزدیک است از فکر کردن به مرگ دیوانه شوم...به چرایی اش...به غربتش...به ناشناخته بودنش...به "لایمکن الفرار منه" و به لزوم سفت و سختِ تجربه کردنش...داشتم دیوانه می شدم...

انگار یکی آمد درِ گوشم گفت نهج البلاغه بخوان؛و رفت...

و با خود اندیشیدم شاید تمام این حکمتها در جمله "این دنیای شما، با همه زینت هایش، در نظر من از آب بینی ماده بزی که عطسه کند، بی ارزش تر است" نهفته است...

باید یک راه فراری باشد...مرگ،یک راه فرار...زیبا نیست؟

کاش این ترس لعنتی دست از سرم بر میداشت تا زیبایی ها را ببینم!

 

 

 

تبارک منصوری
۲۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۴ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹ نظر

عروسکهای کودکی من با همه عروسکهای دنیا فرق داشتند...

خدا برای من سه خواهر خوش ذوق و هنرمند فرستاده بود تا دنیای کودکی متفاوتی را برایم بسازند...

همه عروسکهای کودکی من به دست خواهرانم دوخته می شدند و این در حالی بود که نوجوان بودند و طبیعتا کم تجربه...اما استعداد و هنر خاصی در عروسک سازی داشتند ... گوسفند سراسر پشمالوی سفید که از پارچه ها و وسایل دوریختنی حاصل میشد یکی از آنها بود... گرگ قهوه ای پوزه دار که هنوز هم نمی توانم بفهمم خواهر 12 ساله ام بدون استفاده از الگوی خاصی چگونه توانست آن را بدوزد...عروسک بزرگ پارچه ای ام با آن موهای بلند کاموایی سبزش که عشق من بودند...و عروسکهای کوچک پارچه ای که با پنبه پر می شدند و خواهرم با جوهر خودکار آنها را صورتگری میکرد و لباس می پوشانید و روی هر کدامشان اسم می گذاشت و آنها را روانه خانه ای می کرد که در گوشه اتاق برایشان مهیا کرده بودیم...خانه ای ساده و ساخته شده از کارتون و مقوا و جعبه های خالی... فیلم نامه و داستان زندگی عروسکهایمان،نتیجه پرداخت ذهن خلاق خواهرم بود و غالباً پر از پیشامدهای طنز و خنده دار...

و خلاقانه ترین قسمت ماجرا عروسکهای مقوایی بودند...آن هم نه مقوای معمولی،بلکه جعبه تمام شده پودر لباس!!...آن را باز می کردیم تا از حالت جعبه بودنش خارج شود و بعد قسمت داخلی اش که سفید بود مکانی می شد برای خلق کاراکترهای مختلف که با خودکار طراحی می شدند...از پیرمرد و پیرزن گرفته تا زن و مرد و بچه با تیپهای خاص رفتاری ...برایشان فیلم نامه سر هم می کردیم...بعد از خلق کاراکترها نوبت به قیچی کردن و بریدن آنها می رسید...حالا تعدادی کاراکتر با نقشهای منحصر به خودشان داشتیم که لوکیشین آنها توی باغچه و زیر درخت تنومند شیشه شور بود...یک پارک عمومی پر از داستانها و اتفاقات جذاب...قهرمان داستان دختری بود دوست داشتنی با تیپ پسرانه و اسپرت که اسمش "تیز پا" بود  :)...نویسنده فیلم نامه هم به رسم عادت معهود،خواهر خوش ذوق ادبیات دوست من بود که 13،14 سال بیشتر نداشت...

زیر سایه درخت شیشه شور ساعت ها می نشستیم و در دنیای عروسکهای مقوایی آمیخته با بوی پودر لباس گم می شدیم و دو خواهر من با در دست گرفتن عروسکها و حرکت دادنشان از زبان آنها حرف میزدند و داستانها روایت میکردند و تنها تماشاچی این صحنه نمایش منحصر به فرد ،دختری مو فرفری و خوش خنده و کم سن و سال بود که از دیدن نمایش لذت می برد و برایش مهم نبود عروسکهایش از چه چیزی ساخته شده اند و بر عکس وابستگی عاطفی عمیقی به آنها داشت...

روزی یکی از عروسکهای کوچک پارچه ای ام که پسر کم سن و سال خانواده و اسمش رضا بود در حین بازی از دستم سر خورد و توی تانکر آب ته حیاط افتاد...وحشت کرده بودم و نمیدانستم چکار باید بکنم و با چشمهای نگران به رضای کوچکم چشم دوختم که آرام آرام به زیر آب میرفت و خیلی زود در تاریکی اعماق تانکر گم شد...قدم کوتاه بود و دستهایم کوچک بودند و نمیتوانستم او را از آب بگیرم ...هیچ کاری از دست کسی بر نمی آمد و باید تا تمام شدن آب آن صبر میکردیم اما می دانستم رضا تا آن موقع دوام نمی آورد...بالاخره آب تانکر بعد از چند هفته خالی شد و من که جرات رویارویی با صحنه ی ته تانکر را نداشتم عقب تر ایستادم تا خواهرم پسرک کوچک ماجرا را از آن وضعیت نجات دهد؛ اما امید چندانی به سالم بودنش نداشتم...

بالاخره رضا بیرون کشیده شد اما صحنه پیش رویم به شدت متاثر کننده بود...بدن کم طاقت پارچه ای اش پوسیده و تکه پاره شده بود...صحنه ی کشنده ای بود که خواهرم نامردی نکرد و بار دراماتیک صحنه را بالاتر برد و شروع کرد با لحن غمگین خواندن:

"اگر بار گران بودیم رفتیم...اگر نامهربان بودیم رفتیم..."و یک لبخند بد جنس گوشه لبش خودنمایی می کرد...و من که منتظر یک تلنگر بودم تا برای پسرکم عزاداری کنم،بالاخره این نوای محزون کار خودش را کرد و بغض مرا شکست و من گریه بلندی سر دادم و غم عالم در دل کوچکم سرازیر شد...

روز ها و سالها گذشته و دست روزگار،آن روزهای خوش و شیرین را چید و با خود برد و ما،میوه های نارس را به سمت دنیای بزرگترها قِل داد...خواهرها ازدواج کرده و بچه دار شده اند...بچه هایشان همان عروسکهایی را دارند که اکثر بچه ها دارند...اگر گاهی هم بخواهند گریزی به گذشته بزنند و تجدید خاطره ای کنند و عروسکهایی بدوزند ،بچه هایشان استقبال چندانی نمیکنند و ترجیح میدهند عروسکهای خوش آب و رنگ بازار را داشته باشند و بازیهای تبلت و موبایل برای آنها سرگرم کننده تر و هیجان انگیزترند...

درون من اما هنوز هم یک دخترک موفرفری خرمایی رنگ زندگی میکند که علاقه عجیبی به عروسکها دارد...اشتیاق او برای بریدن طرحهای عروسکی روی اتیکتها و جعبه ها،کودکانه و غریب است و علاقه فراوانی به عروسک سازی با وسایل دور ریختنی دارد...آن درخت شیشه شور حالا دیگر نیست اما دخترک درون من هنوز آن اطراف پرسه میزند، می نشیند و دست زیر چانه برده و منتظر شروع یک نمایش مهیج ِمقوایی می ماند...

 

 

 

 

تبارک منصوری
۱۳ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۸ نظر

*26 سالگی ام در شب سرد سوم دی ماه پشت در اتاقم آمد...پیوسته در می کوبید...در را برایش باز کردم و در حالی که از سرما به خودش می لرزید آمد تو و رفت سر جای همیشگی من نشست و بعد از کمی مکث شروع کرد به حرف زدن...بر خلاف سن و سالهای قبل،خودش به استقبال من آمد...خب، این کار او کمی بوی درگیری می دهد و حرف و نصیحت و تعهد و قول گرفتن و این داستانها...رو راستی اش را تحسین میکنم و خب همه اینها نشان میدهد که او نگران من است...

بیچاره با همه تجهیزات نظامی اش آمده بود تا مرا سر به راه کند...با توپ و تشرها و ضد تانکها و تیر بارها و موشکهای کروزش... و من، دارم کم کم به تعهداتم عمل میکنم...اما او فکر میکند که از ترس اینها تسلیم و سر به راه شدم...راستش نه...پای یک تهدید خیلی وحشتناک تر این وسط بود...

"زمان"...

 

 

*یک وَرِ ضد حال زن و کلاً بی خیالی دارم که لا به لای نوشته های نسبتا قدیمی و احساسی و جدی ام می چرخد و هی دهان کجی میکند...(تقریبا مثل کاراکتر کیا در خندوانه!!) . سالنامه ای دارم که غالبا محل ثبت یادداشتهای من هست...چند وقت پیش،بطور اتفاقی یکی از صفحاتش باز شد و در گوشه ی بالای صفحه چنین نوشتم: "مرا چه می شود در این روز و در این ماه؟(پنج شنبه 1 مهر ماه بود) کجای این دنیا خواهم ایستاد؟و شاید هم هیچ کجای این دنیا اثری از من نباشد..."

چند ماه بعد این صفحه و یادداشت را دیدم و در حالی که چند روزی از تاریخ مذکور گذشته بود،زیر آن نوشتم : "جای خاصی نبودم...عروسی بودم (و یک شکلک خنده :) هر هر هر هر ...اتفاقاً اعصابم هم خرد شده بود!"

به همین سادگی همه چیز را خراب میکند! یا مثلا زیر جمله ی ادبی و شاعرانه ام ،یک "برو بابا"! می چپاند و می رود !

 

*تا حالا به صدای سرفه یک بچه ی دو تا سه ساله دقت کردید؟ دقت کنید خیلی بامزه است :))

به شدت دوست دارم بدانم مخترع کفش جغجغه دار بچه ها چه کسی بوده !

 

و به شدت عاشق این کفش شدم !

 

 

تبارک منصوری
۱۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

شام، پلو خورشت قیمه بود...

بچه های قد و نیم قد شامشان را خورده و با دست و دهانی خورشتی و سر و شکلی دیدنی به نوبت ایستاده بودند تا ببرمشان و یکی یکی دست و صورتشان را با آب و صابون بشورم...

خانمِ مسوول که یک جورایی مدیر مجموعه بود،گوشتهای باقی مانده از ظرف خورشت قیمه بچه ها را جدا میکرد و کنار میگذاشت برای وعده ی بعدی غذای آنها !

با بد اخلاقی بچه ها را به ترتیب از اتاق خارج میکرد و دست من می سپرد تا دست و صورتشان را آب بزنم...بد اخلاق بود و اخمو و منتظر یک بهانه تا بتوپد به بچه ها و تنبیه شان کند...

دوتا از دخترها را بر میدارم و میبرم کنار روشویی...صابون را به دستهای کوچکشان میمالم و بعد به دهانشان... به روشویی نزدیکشان میکنم و اول دستهایشان را میگیرم زیر آب و بعد دستم را پر از آب میکنم و به دهانشان میکشم و دماغشان را هم میگیرم ...کمی عجله میکنم تا بهانه دست خانم مدیر ندهم و بواسطه عجله ام لباس بچه ها خیس می شود...

یکی از دختر کوچولوها که روسری سفیدی به سرش دارد با ناراحتی میگوید: آروم خاله ! خیسم کردی...

و من که تمام حواسم پی آن خانم بد اخلاق است که دم به دقیقه در را باز میکند و با اخم سرک میکشد، به خودم می آیم و عذر خواهی میکنم: آخ ببخشید خاله...معذرت میخوام...

کارم که تمام می شود تندی آنها را بیرون می برم تا برای خوابیدن آماده شوند که متوجه میشوم خانم مدیر بچه ها رو توی حیاط و توی آن هوای سرد به صف مرتب کرده تا شعر بخوانند ! 

تمام بچه ها و مربی ها و منی که از کارهای این آدم سر در نمی آورم و دلم برای بچه ها کباب است بیرون ایستاده ایم و من ناچاراً گوشه ای مینشینم تا این مراسم مسخره ی قبل از خوابِ بچه ها تمام شود...

 

که خب این انتظار من زیاد طول نمی کشد و از خواب میپرم و این تراژدی غمناک، همینجا تمام می شود و خدا را شکر میکنم که خواب بود... !

همه سوژه های عجیب و غریب و داستانهایی که ذهنم در خواب روایت میکند به کنار، عاشق آن لحظاتی ام که دنیای خواب هر دفعه ابعاد جدیدی از خودم را به من نشان میدهد...ظرفیتها و رفتارهایی که هیچ وقت در واقعیت تجربه نکردم اما کاراکتر دنیای خوابم به خوبی از پس آنها بر می آید! در هر صورت مربی کودکان بهزیستی در عین تلخ بودن، تجربه واقعا شیرین و دلنشینی بود که به لطف خوابم تجربه اش کردم...ولی سیستم آن خانم تناردیه را هنوز نمیتوانم بفهمم !!!

  

 

 این لباسهای هم شکل،این شباهتهای لعنتی کافی است تا تنهایی و بی کسی تان را فریاد بزند... :(((

 

تبارک منصوری
۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۶ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۸ نظر

ساعت هفت صبح یک روز سرد و پاییزی است...یک صبح باران خورده که در انتظار بارانی دوباره است...

اتاق،گرمای مطبوعی دارد و من زیر پتوی گرم و نرمم خزیده ام.خواب آلود...بوی صبح باران خورده را حتی از پشت پنجره بسته میتوانم حس کنم...هوا ابری و نیمه تاریک است و همه چیز روبه راه است برای یک خواب دم صبحِ دوست داشتنی...

در میان این حس و حال خوب اما،از دور صدایی در کوچه میپیچد...ساعت هفت صبح...هوای سرد و آسمانی که از دیشب تا حالا ویار باریدن گرفته...صدایی آرام و کشدار و انگار کمی خواب آلود: "نون قندی دارم نون قندیییی"و کشش خاصی که به حرف"ی" می دهد...باز صدا می پیچد...کمی نزدیکتر...و به هیچ وجه سکوت فضا و رخوت خیابان و خانه و اتاقم را بر هم نمیزند...بر عکس،انگار صدایش آدم را خواب آلوده تر میکند...

صدا باز می پیچد...اینبار نزدیک خانه مان...ساعت هفت صبح است و من در حالیکه زیر پتوی گرم و نرمم خزیده ام و از خواب دم صبحم لذت میبرم با خودم میگویم: "اگه بارون بزنه چیکار میکنی؟ کجا پناه میگیری؟"

صدا می پیچد و اینبار دورتر...دورتر...و باز دورتر...هوای اتاق مطبوع است و من دلم میخواهد بیشتر بخوابم...

بالاخره ویار آسمان کار دستش میدهد و شروع میکند به باریدن...

گوشهایم را تیزتر میکنم اما صدای مرد نان قندی فروش دیگر خیلی دور شده و به گوش نمی رسد...تنها،صدای قطرات باران است که می پیچد...چشمهایم را باز میکنم و با خودم میگویم: "امیدوارم جایی برای پناه گرفتن پیدا کرده باشی..."

دیگر خوابیدن زیر پتوی گرم و نرم لذتی ندارد.بلند می شوم.

 

 

 بعضی ها "شرافتمندانه" کار میکنند...

 

تبارک منصوری
۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر