در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



۱ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

محرم امسال،نه...اربعین امسال،شایدم چند روز پیشتر از اربعین...یک حسی در من زنده شد...

تو بهتر میدانی چه حسی. بغضهای خفه کننده به وقت غذا خوردن...اشکهای پنهانی وقتی سر سفره مینشستم و می دیدم...اشکهایی که بی اختیار شده اند...مداحی ها و اشعاری که برایم ملموس تر شده اند و واژه هایی که با من حرف میزنند...تصاویری که برایم معنای دیگری پیدا کرده اند...زیبایی های که تا به حال ندیدم و ساده میگذشتم از کنارشان...ساده بگویم،به زبان خودم...

دلم "مشایه " میخواهد...با پای پیاده اربعینت را درک کردن...خیلی دیر فهمیدم که میخواهمش...خیلی کند بود فرآیند بیدار شدن احساساتم...خیلی دیر...میدانی چطور؟ چون وقتی با همسرم قدم میزدم و از خیابانها میگذشتیم و به در و دیوار خانه ها نگاه میکردیم ،همسرم گفت که میبینی،دیگر کسی پلاکارد خوش آمد گویی و زیارت قبول  به در و دیوار خانه ها نمیزند چون کربلا رفتن خیلی وقته که عادی شده و اگر کسی نرود عجیب است...

راست میگفت...خیلی وقت است و من تازه فهمیدم سخت تشنه ی مشایه هستم...چطور زودتر نفهمیده بودم و مشتاق نشدم که عضوی شوم از جهانی که سرازیر شده در کربلایت!؟

میدانی،خیلی بیچاره ام...نه آماده ام و نه میدانم مرگم چه زمانی خواهد بود و نه میدانم اصلا دلت مرا میخواهد و این قدم ها را....

مثل همان ذکری که اگر مدوامت بر خواندنش داشته باشیم از دنیا نمیرویم تا به حج مشرف شویم،کاش یک ذکر دیگری هم  بود برای طول عمر که بشود کربلایت را دید...ذکر یا حسین کافی نیست؟ یا عباس...یا...یا رقیه...

من هم مثل دخترت...به رقیه ات قسمت میدهم مرا بخواهی...سال دیگر باید آنجا باشم ...اگر نباشم دیگر سخت میشود دید و دوام آورد...کمکم کن لایق شوم برای قدم گذاردن در وادی عشقت...

بی انصافی است اگر خودم را آماده کنم و نخواهی ام...اینهمه ذوق و پر پر زدن را چگونه پاسخگو باشم اگر نخوانی ام؟

      

تبارک منصوری
۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر