در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

مردان برای سوار کردن کودکان و زنان هجوم می آورند. گویی بهانه ای یافته اند تا به «آل الله» نزدیک شوند و به دست اسیران خویش دست بیازند. غافل که دختر حیدر، نگاهبان این نوامیس خداوندی است و کسی را یارای تعرض به اهل بیت خدا نیست.

با تمام غیرت مرتضوی ات فریاد می کشی:

هیچ کس دست به زنان و کودکان نمی زند! خودم همه را سوار می کنم. همه وحشتزده پا پس می کشند و با چشمهای از حدقه در آمده، خیره و معطل می مانند. 

_سکینه جان! بیا کمک کن!

سکینه چشم می گوید و پیش می اید و هر دو دست به کار سوار کردن بچه‌ها می شوید. 

در میان این معرکه دهشتزا، با حوصله ای تمام و کمال، زنان و کودکان را یک به یک سوار می کنی و با دست و کلام و نگاه، آرام و قرارشان می بخشی.

اکنون سجاد مانده است و سکینه و تو.

تو و سکینه در دو سوی او زانو می زنید، چهار دست به زیر اندام نحیف او می برید و آنچنانکه بر درد او نیفزاید، آرام از جا بلندش می کنید و با سختی و تعب بر شتر می نشانید.

تن، طاقت نگه داشتن سر را ندارد. سر فرو می افتد و پیشانی بر گردن شتر مماس می شود.

دشمن برای رفتن، سخت شتابناک است و هنوز تو و سکینه بر زمین مانده اید.

دست سکینه را می گیری و زانو خم می کنی و به سکینه می گویی: سوار شو!

سکینه می خواهد بپرسد: پس شما چی عمه جان!

اما اطاعت امر شما را بر خواهش دلش ترجیح می دهد.

اکنون فقط تو مانده ای و آخرین شتر بی جهاز و … یک دریا دشمن و … کاروان پا به راه که معطل سوار شدن توست.

نگاه دوست و دشمن، خیره تو مانده است. چه می خواهی بکنی زینب؟! چه می توانی بکنی؟!

پیش از این هرگاه عزم سفر می کردی، بلافاصله حسن پیش می دوید، عباس زانو میزد و رکاب می گرفت و تو با تکیه بر دست و بازوی حسین برمینشستی. 

اکنون هزاران چشم، خیره و دریده مانده اند تا استیصال تو را ببینند و برای استمداد ناگزیر تو، پاسخی تحقیر یا تمسخر یا ترحم بیاورند.

خدا هیچ عزیزی را در معرض طوفان ذلت قرار ندهد.

خدا هیچ شکوهمندی را دچار اضطرار نکند.

«امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء»

هم او در گوشت زمزمه می کند که: به جبران این اضطرار، از این پس، ضمیر مرجع «امن یجیب» تو باش.

هر که از این پس در هر کجای عالم، لب به «امن یجیب» باز کند، دانسته و ندانسته تو را می خواند و دیده و ندیده تو را منجی خویش می یابد.

خدا نمی تواند زینبش را در اضطرار ببیند.

اینت اجابت زینب!

ببین که چگونه برایت رکاب گرفته است. پا بر زانوی او بگذار و با تکیه بر دست و بازوی او سوار شو، محبوبه خدا!

بگذار دشمن گمان کند که تو پا بر فضا گذاشته ای و دست به هوا داده ای.

دشمنی که به جای خدا، هوی را می پرستد، توان دریافت این صحنه را ندارد.

همچنانکه نمی تواند بفهمد که خود را اسیر چه کاروانی کرده است و چه مقربانی را بر پشت عریان شتران نشانده است.

همچنانکه نمی تواند بفهمد که چه حجت الله غریبی را به غل و زنجیر کشیده است... 

 

 

 

 

 آفتاب در حجاب_سید مهدی شجاعی

 

تبارک منصوری
۰۹ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳ نظر

دارم میسپارمت دستِ شهیدِ تشنه ی بی سر... 

کمی خم شو عزیزم تا، ببوسم گردنت مادر...

گاهی وقتها که مثلا شروع میکنم به چیدن واژه ها و مثلا شعری سر هم میکنم عجیب است که در همان ابتدای کار، شاه بیتِ مثلا شعرم، خودش را نمایان میکند و سرِ ذوقم می آورد و بعدش دیگر هیچ! من میمانم و یک بیت شعر که بیچاره ام کرده و نه میتوانم آغازش کنم و نه ادامه و پایانش دهم...( که خب نشان از نابلدی من دارد و پا در کفش شاعران کردن! )این بیت هم یکی از همان ها بود که سال پیش به ذهنم آمد... بعد از دیدن عکس مادری که پسر جوان برومند و قد بلندش را بغل کرده و تلاقی نگاه مادر و فرزند به شدت تاثیر گذار و پر از حرف و گفتگو بود...پسر راهی جبهه بود و عکس مربوط به سالهای دفاع مقدس بود... به نظرم آمد که میشود از دل این نگاه غیر متحرک ثبت شده قدیمی کلی حرف از زبان مادر ِ داستان بیرون کشید... به هر حال هر چقدر تلاش کردم سر و سامانش بدهم نشد... 

حالا که نگاه میکنم میبینم خیلی هم بی سر و سامان نیست و کلی روضه دارد همین دو مصرع... مکتب و مرام و مسلک عجیبی دارد حسینی شدن...

و احساس میکنم وقتش رسیده همین یکدانه بیت شعر نصفه و نیمه را هر چند ناچیز و ناقابل به کسی تقدیمش کنم که مصداق آن است... همان آشنایی که "سر زده" آمده... 

 

 

 

 

 

تبارک منصوری
۰۵ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲ نظر

خیلی سال پیش، زمانی که خواهر بزرگم کوچک تر بود( 13،14ساله)نیمه شب از خواب بیدار می شود و در حالی که بی خواب شده است تصمیم میگیرد دیگر نخوابد و تلویزیون تماشا کند.تلویزیون را که روشن میکند متوجه میشود فیلمی ژاپنی در حال پخش است...و او در حالیکه تنهاست و اتاق تاریک است،به تماشای فیلم می نشیند. طولی نمی کشد که ژانر فیلم مشخص میشود؛ وحشت! 

اسم فیلم کوایدان( kwaidan) بود.و او در حالیکه هم به شدت جذب داستان فیلم شده و هم شدیدا ترسیده تصمیم می گیرد فیلم را تا انتها تماشا کند ولی برای اطمینان درِ اتاق را باز می گذارد و همانجا دم در می نشیند تا در صورت لزوم(مثلاً خارج شدن ارواحِ فیلم از قاب تلویزیون!)پا به فرار بگذارد! 

به هر مصیبتی که بود بالاخره فیلم را تا انتها می بیند و ترس و وحشتی که آن شب تجربه کرده بود را هیچوقت فراموش نمی کند.

سالها میگذرد و گاهی زهرا داستان آن فیلم و آن نیمه شب هولناک را تعریف می کرد و می خندید از اینکه چقدر ترسیده بود ولی نمی توانست دست از تماشای آن فیلم بر دارد.

بعدها و در حالیکه سالها از آن شب می گذشت، من و برادرم که بچه تر بودیم به اتفاق خواهرم و بیخوابی که به سرمان زده بود، نیمه شب، در تاریکی اتاق تلویزیون تماشا میکردیم.بعد از بالا و پایین کردن کانالهای تلویزیون خواهرم به صحنه های آشنایی بر میخورد.بله! متوجه میشود که ئه! این همان فیلمه است( کوایدانِ کوفتی!)و اصرار بر تکرار نوستالژی هولناکش دوباره می نشیند پای فیلم با این تفاوت که او حالا بزرگتر شده است و دیگر مثل گذشته نمی ترسد و صرفاً در حال تجدید خاطره است، اما من و برادرم از ترس به خود میلرزیدیم!( از مازوخیسم حاد رنج میبریم! )

تا مدتها آن شبی که حالا دیگر برای من ترسناک شده بود از خاطرم نرفت.هوئیچی بدون گوش مدام جلوی چشمم بود و آن بدن پر از اوراد و کلمات مقدسش و روحی که گوشهایش را از جا کَند.موسیقی دلهره آور فیلم، آن زن برفی و موهای بلند مشکی و صورت سفید هولناکش...

به هر حال از آن نیمه شب، برای من هم سالها گذشت و من فیلمهای ژانر وحشت بسیاری دیدم ولی به نظرم چشم بادومی ها با آن چهره های مرموز و سنگی شان در ساخت فیلمهای دلهره آور و القای ترس تا سر حد مرگ حتی بدون استفاده از جلوه های ویژه آنچنانی، بسیار موفق ترند...دیشب که همسرم خواب بود و احتمالا میتوانید به سادگی حدس بزنید که بنده بیخواب شده بودم!، به تماشای تلویزیون نشستم. چراغها خاموش و همه جا تاریک بود. کانالها را بالا و پایین می کردم بلکه برنامه به درد بخوری پیدا شود.به شبکه استانی رسیدم که فیلمهای نیمه شب پخش می کرد. فیلمِ کلاسیکی در حال پخش بود، ژاپنی بود، و یک اسم آشنا داشت: کوایدان!!!

 

 

 

 

"افسانه‌ها، اسطوره‌ها و داستان‌های عامیانه‌ی ژاپنی‌ها پر از قصّه‌ها و روایت‌های مربوط به جن و پری است. روایت‌هایی که خیلی وقت‌ها داستان‌های هزار و یک شب خودمان را به یاد می‌آورند. امّا گاهی وقت‌ها رگه‌ای از ترس به این داستان‌ها نفوذ می‌کند که شاید در داستان‌های عامیانه جاهای دیگر، کمتر نمونه‌اش را بشود پیدا کرد. بیایید یکی از این روایت‌ها را با هم مرور کنیم:

«در افسانه های ژاپنی از زن ماسک‌داری گفته می‌شود که شب‌ها بالای سر کودکانی که از خواب پریده‌اند ظاهر می‌شود. او از کودک می‌پرسد: «من زیبا هستم؟» اگر کودک پاسخ منفی بدهد، زن با قیچی‌ای که همراه دارد کودک را می‌کُشد. در صورتی که پاسخ کودک مثبت باشد، زن ماسک خود را برمی‌دارد و دهانِ از گوش تا گوش جر خورده‌ی خود را نمایان می‌کند و می‌پرسد «حالا چطور؟»

این بار اگر پاسخ کودک «نه» باشد، او کودک را نصف می‌کند.

اما این افسانه حقیقتاً آنجا هراس‌انگیز می‌شود که کودک به پرسش دوم پاسخ مثبت می‌دهد. «بله تو زیبا هستی». زن با شنیدن این جمله قیچی خود را برمی‌دارد و دهان کودک را پاره می‌کند. همانند خودش. اهدای لبخندی ابدی به کودک. او می‌خواهد این‌گونه کودک را تبدیل به خود کند و نکته‌ی زننده‌ی این افسانه این است که او حرف کودک را باور کرده‌است. باور کرده است و صداقت را اینگونه پاسخ می‌دهد.

در افسانه آمده است که یکی از راه‌های خلاصی از دست زن این است که کودک بپرسد «من چطور؟ من زیبا هستم؟» 

تبارک منصوری
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۵ موافقین ۲ مخالفین ۱ ۵ نظر

 

 

 

گل را مبرید پیش من نام.. با حسن وجود آن گل اندام..!

*چیزی نیست، خوب میشم 😂😂

*یه مدت نبودم دوتا از وبلاگ های محبوبم گذاشتن رفتن! :(   "اوینار"،"نامحرمانه ها"! چرا آخه... 

تبارک منصوری
۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ نظر

غافلگیرم کردی... حسابی!!

تبارک منصوری
۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰

چهل و خورده ای سالش است...از آن زنهای به شدت درگیر که سرش به کارهای خانه و شوهر و فرزندانش گرم است..وقتی برای خودش ندارد.از قضا همسرش هم توجه چندانی به او ندارد...شاید بی توجهی همسر خودش را اینگونه در ظاهر زن نشان دهد، دست های چروکیده از شستشوی زیاد،موهایی که دیر به دیر رنگ میشوند... یادش میرود زیبایی ها و زنانگی هایش را.شاید،زنانگی را،جایی در حین جارو کشیدن،با خاک انداز جمع کرده و دور ریخته باشدش...

آمد پیشم که کمی بیارایمش. عروسی یکی از نزدیکانشان بود. وقتی رسیدم به چشمها و مژه های بلندش،گفتم: عجب مژه هایی داری! 

لبخند زد. لبخندش ذوق داشت. گفت: از ما گذشته دیگه...

در حین انجام دادن کارم اما هی نگاهم میرفت سمت لبخند کم رنگ روی لبهایش...

 زیبایی ها را ببینیم و از آنها تعریف کنیم... حتی اگر نتیجه اش یک لبخند کم رنگ چهل و خورده ای ساله باشد ... 

 

 

 

تبارک منصوری
۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

!

به قول موریارتی : دلتون برام تنگ شده!؟ 😁

 

 

تبارک منصوری
۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۵ نظر

کم کم اطراف علی بن ابی طالب خلوت شده بود، برای آن بود که آنجا حلوا خیرات نمی کردند.اطراف علی بن ابی طالب هر چه بود شهادت و اهانت بود، و یک مشت آدمهایی در آن دوران بودند-چنانچه الان هم هستند-که در یک فضای دو در سه فکر میکردند و اصلا آن افق وسیع نگاه علی بن ابیطالب به آینده و به همه بشریت را نداشتند. چون امیر المومنین فقط برای زمان خودش مبارزه نمی کرد، بلکه برای همه تاریخ و همه بشریت مبارزه می کرد. در روایت داریم که اگر به وصیت پیامبر در غدیر عمل شده بود و علی بن ابی طالب به موقع به ولایت رسیده بود، امروز سرنوشت کل بشر طور دیگری بود، سرنوشت کل مسلمانان طور دیگری بود. خب اینگونه آدمها هم بودند، کسانی که در فضای دو در سه بلکه تنگ تر فکر میکردند و اصلا فکر میکردند امیر المومنین برای قدرت و مقام مبارزه می کند. خود حضرت امیر فرمود اگر سکوت کنم میگویند ترسید، اگر داد بزنم میگویند دنبال قدرت است. همچنین فرمود از 16 سالگی تا کنون که بیش از 60 سال از عمرم میگذرد در جبهه و در خط مقدم درگیر هستم و برای برقراری احکام خدا و اجرای عدالت آنقدر سر نیزه و تیغ به سر و صورت من خورده که چهره ام عوض شده است. ایشان یک جانباز به تمام معنا بودند و زیر بار این همه فشارها و جنگهای روانی عمل می کردند. در یک چنین فضای خطیری است که علی بن ابی طالب کیفر خواستی علیه همه ظلمها چه از نوع آماتورش و چه از نوع حرفه ای اش صادر کردند و این کیفرخواست امیر المومنین علیه دستگاههای ظالم دیگر به پیشانی تاریخ حقوق سیاسی چسبیده و نمی شود جدایش کرد و قابل حذف از تاریخ نیست. میگویند مردان بزرگ در دوران غربت چنان ماهرانه سکوت میکنند که انگار زبان مادریشان سکوت بوده ولی امیر المومنین علاوه بر این مشکل دیگری هم داشت و آن اینکه حتی وقتی هم حرف میزد عده ای حرفهای ایشان را متوجه نمیشدند. آنها هیچ درکی از ایمان علوی نداشتند که میتواند کل جهان را اشباع و معمای بزرگ زندگی و مرگ را حل کند، یعنی ایمان امیرالمؤمنین را شیعیان واقعی او در آن دوران و در این دوران نمی فهمیدند. پس همه کسانی که با امام علی جنگیدند معاند بالفعل نبودند، عده معتنابهی از کسانی که با امیر المومنین جنگیدند آدمهای "بی تشخیص" و "صغیری" بودند و یا آدمهای "ضعیف النفسی" که حق و باطل را میفهمیدند ولی حاضر نبودند مسئولیت آن را بپذیرند چون افراد ضعیف منفعلند و این "انفعال" در واقع دندان لق خودشان است. انفعال از بیرون به آدم اصابت نمیکند، انفعال در درون آدمهای "مردد" متولد میشود همنجا تخم گذاری میکند و همانجا تکثیر میشود. 

علی و شهر بی آرمان_حسن رحیم پور ازغدی 

تبارک منصوری
۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۵۰ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۸ نظر

داشتم دفترم را ورق میزدم که به حاشیه نوشت های جالبی بر خوردم...اغلب در حین نوشتن،کاملا بی ربط به موضوع نوشته،به ذهنم میرسیدند. در حد یک واژه یا جمله. بعضی ها را واقعا بی اختیار نوشته ام،اصلا یادم نمی آید کی و کجا...بعضی از آنها برای یادداشت برداری، و بعضی هم ناخوداگاه با شنیدن یک واژه، جمله یا دیالوگی از تلویزیون... روی هم رفته مجموعه جالبی بوجود آمده : 

چخل و فلک میچخله( دیالوگ امیرضا کوچولو)، بدانید خدا با ماست، دور بزنید بنشینید راحت باشید(؟)،جمعهای نا آشنا مرا ذره ذره میبلعد،خانه پدری ام سرسبز بود و پر از دار و درخت، فوبیای ملخ،عبد الشیطان، عامل نارنجی، نسل سوم ویتنام، مستند فرزندان رنج، آهاااای! من همانم. حوالی درختهای سالخورده...زیر باران های ناگهان،زامبی مآبانه است حس تو،انین الواهنین،دستی بکش بر سر و روی واژه هایم، می شود کاری کرد یا نه؟، آهنگ سنتی و چشمه ی آب،پای رفتنم افلیج شده( دیالوگ فیلم مختار)، راه را که اشتباه بروی قربانی میشوی در تله ای که مال تو نیست( جایی خواندم)،رقیب قَدَر، علی و شهر بی آرمان( کتاب)،آنها به جای ما برای هم کتاب میخوانند، سعید صادقی( عکاس جنگ)، لباسهای مشکی ام بی تاب سینه زدن اند، کمکم کن پس،شرمنده امیر،اینک من همان که میخواستید،توب علینا اغفر لنا، یا عقل یا ایمان،پاپ ها، کاردینالها، انتخابات 96،سرم داره میترکه، نزار قبانی، حال نزارم، برنامه ششم توسعه، من حالم خوب نیست، غزال او ما یصیدونه او مالاحه سهم صیاد(یک شعر عربی)، عدالت در معماری و شهرسازی،نمونه بومی شده، بوی مداد رنگی،حسن و حسین طلبه شدند، پای تعهداتت بایست،آثار وضعی، آثار تکلیفی، هویت مجموعه ای از بایدها و نبایدهاست، کتاب هنجارها در سه کتاب مقدس،قُل موتوا بِغَیظکم، کن آی گیون بک؟ مای هازبند؟( فیلم)،روزِ بعد از مردن، دلش برای همه چیز تنگ شده بود،میدونی کیتی؛ مردا میتونن بدون عشق به زندگی ادامه بدن ولی ما زنها نه!(فیلم). 

 

 

*ذهن است یا بازار شام!؟ :|

 

 

 

تبارک منصوری
۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۲ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۷ نظر

فضای وبلاگ همیشه برایم دوست داشتنی بوده.

شاید از همان 19 سالگی که برای اولین بار با گوشی نوکیای جاوا و نت پیزوری اش، کم کم با وبلاگ های مختلف آشنا می شدم.آرشیوها از سال 80 به بعد بود...و من با تأخیر 8،9 ساله با فضایی خواستنی به اسم وبلاگ آشنا شده بودم. آن زمان فضاها خاص بود نویسنده ها خاص بودند و خاص می نوشتند...

مدتی گذشت تا تصمیم گرفتم وبلاگی برای خودم راه اندازی کنم. بالاخره چند سال پیش وقتی همه داشتند توی بلاگفا وبلاگ می ساختند من رفتم سراغ پرت ترین و عتیقه ترین سرویس دهنده ممکن به اسم رومفا! و اولین وبلاگم رو اونجا ساختم. دو سال در آن نوشتم و سپس به بیان آمدم و این وبلاگ را ساختم و حالا این هم دو ساله شده است... 

البته سن شناسنامه ایش تقریبا سه سال را نشان میدهد ولی خب همه جا سنش را کمتر میگوید! 

و خب این از آن جهت است که بعد از راه اندازی اش، نزدیک به یک سال چیزی در آن ننوشتم.نمی دانم شاید خیلی جدی نگرفته بودمش و هنوز نمی توانستم دست از قلم و کاغذ بر دارم.

هنوز هم گهگاهی که دستم به قلم و کاغذ نمی رود و دکمه های کیبورد حس بهتری به من میدهند، می آیم و اینجا می نویسم و گاهی هم که انگشت کوبیدن به دکمه های کیبورد احساسم را بیان نمیکند به قلم و کاغذ پناه میبرم و دائما بین این دو در جریانم... 

مهم نیست کجا و چگونه، صفحه وبلاگ یا صفحه کاغذ، دکمه های کیبورد یا جوهر خودکار، مهم حس خوب نوشتن و آرامش پس از آن است... افسون و جادوی واژه ها که هر لحظه شگفتی می آفرینند و در تردستی همانندی ندارند...

 

 

*و اما،و اما، واما بعد! مفتخرم که به سمع و نظرتان برسانم که یک تنه و با صبر و حوصله ای مثال زدنی همه هفتاد ستاره هاتان را یکی یکی ترکاندم! الان بروید سر بزنید با سقف فرو ریخته وبلاگتان روبرو می شوید...جدا دنبال کننده ای مثل من مایه مباهات است! :\

*داشتم از در خانه  بیرون می آمدم که یک دختر بچه سه ساله با موهای فر و پیراهن پسرانه و شلوار، روبروی خانه مان ایستاده بود و با خودش حرف میزد. 

به شدت خواستنی و بامزه... وقتی دیدمش لبخند زدم و به رسم عادت همیشگی ام در مواجه با بچه ها به او گفتم: کوچووولوووو! =)) 

صاف زل زد توی چشمام و گفت: اسمم رقیه است! -_-

قشنگ لحنش جوری بود که انگار میگفت من اسم دارم و ضمنا کوچولو خودتی! 

هیچی دیگه با لبخند حفظ ظاهر کردم و گفتم: اسمت رقیه است؟ خوبی عزیزم؟ ^_^

همچنان خشک و جدی فرمود: آره! -_-

راهم را کشیدم و رفتم تا بیشتر از این ضایعم نکرده بود.... =\

تبارک منصوری
۱۳ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۶ نظر