در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

آن روی زندگی....

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ

می شود دست هم را بگیریم و به چند سال پیش برگردیم؟ با شما هستم دختران هم سن و سالم، دوستان روزهای تکرار نشدنی ام،دختران رویاهای ناتمام... 

آن روزها همه ی دنیا هم در رویاها و کله هایمان جا نمی شد...سرمان از فکرهای دخترانه ی احمقانه مگر خالی می شد؟ اشکها و لبخندهامان و انتظار برای کشف دنیایی که درش به رویمان بسته بود... کم کم به آن در نزدیک شدیم... کنجکاوی برای کشف دنیای دور از دیوانگی ها و لبخندهای سرخوشانه، و کمی خانومانه تر شاید برایمان جذاب بود... چه شد که آن همه حس خوب را جا گذاشتیم و دنیای این طرف در را ترجیح دادیم؟

لباس سپید عروسی در عین جذاب و رویایی بودنش و دستهایی که برای همیشه در دستان مردی جای می گرفت،شاید آخرین پرده از آن روزهای زیبا بود... از آن پس اگر چه جذابیت هزار راه نرفته و هزار حس تجربه نشده ما را سر ذوق می آورد اما، کم کم زندگی داشت واقعی می شد... رویاها و آرزوها، ابرهای بارانی زیبایی بودند که تند و تند دور می شدند... آسمان صاف آفتابیِ واقعیت داشت روزهای سختی را پیش رویمان می چید... 

دنیای بزرگترها را هم تجربه کردیم... اشکها و لبخندهایش آمیخته با ترس و دلهره بود و جنس بچگانه ای نداشت...گاهی دلتنگ می شدیم و سعی می کردیم به دور دستها خیره شویم و بار دیگر رویاهای ابریمان را بازپس گیریم اما آسمان واقعیت، صاف ِصاف بود...ازدواج،همسر،فرزند اگرچه تجربه های متفاوت و قشنگی بودند اما این سوی دنیای رمز آلود آن روزهامان، پر بود از وابستگیها و ترسها و دلهره ها...

 

 

 

حالا که در 25 سالگی بار دیگر به خانه پدریت برمی گردی شاید حسهای خوب آن روزهایت برایت تداعی شود... اما تو دیگر آن دختر نوجوان نیستی... زن درد کشیده ای هستی که پسری پنج ساله در بغل داری و همسری که دیگر در کنارت نیست، با هزار رویای ناتمام...

 

 

 

۹۶/۰۸/۰۴ موافقین ۳ مخالفین ۰
تبارک منصوری

نظرات  (۹)

۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۸:۱۱ جناب دچـ ــــار
چی شده؟
یبار خوندم مبهم بود حال ندارم از اول بخونم!

پاسخ:
چی شده رو با لحن فامیل دور خوندم! 😁

مبهم که هست خودم فقط فهمیدم چی نوشتم...
درباره دوستیه که همسر 26 ساله اشو چند روزیه که از دست داده و برای تنها شدن با تنها پسرش هنوز خیلی جوونه...
۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۲:۳۹ جناب دچـ ــــار
فامیل دور عمته :)
پاسخ:
عمه که فامیل دور نمیشه  =\
۰۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۶ آرتمیس ‌‌
تبارک میخوای من قصه‌ی تو رو بنویسم؟ :) مبهم می‌نویسم ها! فقط این جناب دچار بلده در راستای شفاف‌سازی سوال بپرسه! ;)
پاسخ:
راضی به زحمت نیستم آرتمیس جان! کارت سنگینه از این ورم بخوای قصه منو بدون خطر لوث شدن بنویسی دچار فشار مضاعف میشی! ؛)

راستی نظرت درباره بتن و رآکتور و حفره و امنیت چیه؟؟؟ 😂😂😂
۰۶ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۳ جناب دچـ ــــار
خخخ :)
پاسخ:
همون هههه چشه مگه :|
۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۳:۴۶ مهدی صالح پور
چقدر غمگینه این اتفاق؛ ولی دخترخاله من بعد از دو سال ریکاوری، خیلی خوب به زندگی برگشت و الان حالش خوبه.
پاسخ:
متاسفانه مورد این آقا سهل انگاری بوده... به جای فرستادن به یک بیمارستان مجهز و پیشرفته تر، ترجیح دادن خودشون دست به کار بشن که خب از پسش بر نیومدن... قسمت غمگینش هم اونجاست که بعد از چهار روز مرگ مغزی شدن به  همسرش میگن دیگه باهاش خداحافظی کن و اونم تا صبح بالا سرش میمونه...

ان شاءالله که همچنان خوب و سلامت باشن :)
۰۶ آبان ۹۶ ، ۲۰:۰۰ آرتمیس ‌‌
🙊🙊🙊
پاسخ:
جدی جواب داد؟؟؟
خداااا رو شکررررر :))
۰۷ آبان ۹۶ ، ۰۹:۰۵ مردی بنام شقایق ...
سلام

عه!

یه لحظه هنگ کردم...

سخته قضیه...

یه جورایی واس ما مردا غیر قابل درک!
پاسخ:
سلام

البته من چون آدم خاطره باز و تا حدودی وابسته( از نوع دلبسته اش)هستم،دیدن این شرایط واقعا دردناکه...
گاهی پیش آمده که طرف به خودش مسلط شده و آرام و قرار گرفته اما من هنوز براش غصه میخورم و با فکر تنهایی اون عذاب میکشم! :|

۰۹ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۷ ام شهرآشوب
خدا رو شکر که پدری بوده که برگرده به آغوشش

خدا نکنه زنی بی پناه بشه
پاسخ:
آه... و دیدم چنین زنی رو... مستاصل و بی پناه...
۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۰۰ آرتمیس ‌‌
کجایی تبارک خاتون؟ حالت خوبه؟ یکم نگرانت شدم خیلی وقته نیستی!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی