در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

برق که نباشد عقل در عذاب است... !

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۳۵ ب.ظ

شنبه،23 بهمن ماه،از ساعت 3 بامداد برق قطع شده و این شروع روز من است:

صبحانه را در فضای نسبتاً تاریک خوردن و همسر را راهی کردن،تصمیم گیری برای ناهار و قصد خرید گوشت چرخ کرده جهت پخت عدس پلو با گوشت،به علت نبود برق دستگاهها از کار افتاده و عملاً گوشت چرخ کرده ای در بازار نیست،تدارک یک غذای دیگر برای ناهار، انتظار برای برگشتن همسر در تاریکی فضای خانه و نبود تلوزیون و اینترنت،شروع به نوشتن در دفتر،بی حوصله،ارتباط با دنیا قطع،زندان سونا،نقطه ی صفر مرزی!!(در جمله آخر لول صدا کمی بالا میرود!)،بعد از سپری شدن 4 ساعت، برگشتن همسر از سر کار و پیشنهاد اینکه ناهار را در هال میل کنیم به دلیل نوری که از حیاط خانه به داخل میتابد،ماهی های آکواریوم به شدت اکسیژن لازم شده اند و حتی غذایی که برایشان ریخته ام را نمیخورند و دائم به سطح آب می آیند تا اکسیژنی دریافت کنند،ناهار را خورده و پس از کمی لیچار بارِ مسوولین کردن و با حالت دیالوگ ماندگار گونه ای،"خوزستان همیشه مظلوم است" را بهم دیگر پاس کردن،بساط ناهار را جمع کرده و کمی زیر نور آفتاب مینشینم و به دو جوجه اردک کاکل داری که همسرم به تازگی آنها را خریده و کلی دلم برایشان ضعف میرود ، غذا میدهم... تابیدن گرمای مطبوع آفتاب به کله ام باب فلسفه بافی را به رویم باز میکند و به فلسفه خورشید و کهکشان و نور و گرما فکر میکنم و به این می اندیشم که چرا طبیعت وجودی گربه این اجازه را به او نمیدهد که بفهمد من از حمله کردنش میترسم و او این ترس را درک کند و همین حالا بیاید و مثل یک ببر وحشی بخواهد به من حمله کند و پنجه بکشد و جوجه اردکها را از چنگم دربیاورد و خب متاسفم که هیجان ماجرا بواسطه ترس من،به این مرحله کشیده نمیشود و من زود پا به فرار میگذارم و او با خیالی آسوده جوجه ها را نوش جان می کند... قبل از اینکه نظم طبیعت را بر هم بزنم، از افکار و تزهای خنده دارم دست برمیدارم و خدا را شکر میکنم بابت نعمت برق که تا حدودی باعث شده من مشغول باشم و در افکار خودم غرق نشوم و فلسفه نبافم، بلند می شوم و پس از کمی چرت و پرت نوشتن در دفترم،احساس خواب آلودگی میکنم و پس از 12 ساعت نبود برق،به خواب میروم...

و خیلی طبیعی است که ترکشهای این روز سخت،به دنیای خوابم هم اثر کند و باعث شود که خواب خنده دار و شگفت انگیزی ببینم: 

در عالم خواب هم برقی در کار نیست و من با زندگی مختل شده و آشفته ای روبرو هستم ...دمای هوا در سرمای زمستان به 60 درجه رسیده و شرایط بغرنجی برای خوزستانیها بوجود آمده...من، مثل کره در حال آب شدنم و به زمین و زمان بد میگویم که مگر ما خوزستانیها،کم در تابستان گرما و عذاب میکشیم که حالا در زمستان دما باید به 60 درجه برسد؟

نصف شب،در تاریکی مطلق و در آن جهنم 60 درجه ای، گوشی همراهم را چک میکنم و کمی در فضای مجازی میچرخم تا این شرایط عذاب آور هر چه زودتر تمام شود...در حین وب گردی متوجه میشوم این وبلاگ،که در واقعیت 4،5 بار بیشتر آن را نخوانده ام چنین نوشته:

دمای هوای اهواز توی این سرمای زمستون به 60 درجه رسیده...چقدر هیجان انگیز و از نظر من خیلی فوق العاده است !

گره ای در ابروانم می افتد و همراه با یک پوووووف بلند بالا و در حالیکه از مظلومیت خوزستان به تنگ آمده ام،نظری پای پستش میگذارم با این مضمون:

ما خوزستانیها به اندازه ی کافی توی فصل تابستون عذاب میکشیم و حالا که میخوایم از سرمای زمستون لذت ببریم شرایط اینجوری شده...خب کجاش هیجان انگیزه که تو اینقدر داری لذت میبری!؟

میگوید: از نظر من که فوق العاده است.! ^_^

می گویم : این حرفو نزن! من الان دارم تو این جهنم دست و پا میزنم پس من بهتر این شرایط رو میفهمم و از نظر من به هیچ وجه فوق العاده نیست! -_-

می گوید: چرا از نظر من فوق العاده است...! ^_^

میگویم: اصلا فوق العاده نیست! :|

میگوید: چرا، فوق العاده است...! ^_^

دیدم دست بردار نیست و انگار صدایش اکو دارد که هی فوق العاده فوق العاده میکند،اعصابم هم به شدت بهم ریخته بود و از طرفی احساس گرسنگی میکردم ،نصف شبی بلند شدم که چیزی برای خودم درست کنم...البته این حرکت متاثر از رفتارهای اوینار است و نصف شب غذا خوردنهایش یک بد آموزی است که روی من هم تاثیر گذاشته بود :)

دوتا تخم مرغ برداشتم و در حین شکستن متوجه شدم خراب هستند...در عین خراب بودنشان آنها را در تابه هم میزدم و زیر لب غر میزدم که: بیا! این هم از تخم مرغ! بعد انتظار دارند در چنین شرایطی به کمال هم برسیم!!!

حالا اینکه کمال چه ربطی به این شرایط و تخم مرغ فاسد دارد و اصلا روی صحبتم با چه کسانی بود را خودم هم درست نفهمیدم،فقط خدا را شکر میکنم که قبل از نوش جان کردن آن تخم مرغهای تهوع آور از خواب بیدار شدم وگرنه شک ندارم که بُعد دیگرم در خواب،به قیمت رسیدن به کمال هم که شده آن تخم مرغ ها را به خوردم میداد ! 

 

 

۹۵/۱۱/۲۳ موافقین ۴ مخالفین ۰
تبارک منصوری

نظرات  (۱۸)

پس خوزستانی هستین! واقعا بدون برق و گاز و آب زندگی خیلی سخته...
راستش من چند سال پیش تو یه مسابقه‌ی کشوری، یکی از رقبام خوزستانی بود. اول شد و من خیلی خورد تو ذوقم. بخصوص وقتی اسمشو تو اختتامیه خوندن، چنان پرید هوا انگار جایزه‌ی نوبل برنده شده D:
احمقانه است، ولی از وقتی فهمیدم امکانات تو خوزستان خیلی کمتر از اینجاست، انگار خوشحال شدم که پنج سال پیش اون دختر اول شده 😂
پاسخ:

اینجا شرایط مخصوصا برای عرب زبانان سختتره و شرایط تحصیل و کارشون از طرف مدیران و مسوولین،خیلی محتاطانه و با اما و اگر همراهه...اصلا یک نژاد پرستی و تبعیضی به راهه که بیا و ببین...
و همین میشه که طلبکارانه میگن خوزستانیها! با گرد و خاک کنار بیایید و درباره بهره کشی به قصد کُشت از رود کارون می فرمایند که آب کارون را میبریم و به هیچکس هم ربطی ندارد...
 

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۹ کمی خلوت گزیده!
:)))))
الان گرمت نیست؟ :)))))))
وای چقد دلم خواست بیام خونه ت!
پاسخ:
چرا اتفاقا از خواب که بیدار شدم به شدت گرمم شده و صورتم خیس عرق بود !
تا این حد واقع گرایانه! :)

بیا عزیزم،قدمت سر چشم ولی،صادقانه بگو...بخاطر من یا اون جوجه اردکها و ماهیا!؟؟؟ :))

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۰۷ آب‌گینه موسوی
عنوان خیلی خوب بود! :)

خیلی متأسّفم بابتِ این شرایط! 
جریانِ پلاسکو که پیش آمد و هم‌زمان سیلِ سیستان و بلوچستان، تفاوتِ حجمِ توجّه و کارِ حضرات کاملاً روشن شد. فکر می‌کنند که ایران تنها تهران است! و البتّه که نقاطِ دیگر، ارزشِ نمایشِ سیاسی و رقابتِ انتخاباتی ندارد!
شما خوزستانی‌ها پس از جنگ همیشه تنها بودید... خیلی متأسّفم و می‌خواهم بدانید که ما غیرِ مسئولین، به یادتان هستیم و جز دعا کاری از دست‌مان برنمی‌آید! :(
پاسخ:
تشکر:)

و خیلی ممنونم از همدردیت...
کاش شرایطی پیش میومد که درد کشیده ها و شرایط سخت چشیده ها مدیر و مسوول و وزیر می شدن نه راحت طلبهای بی دغدغه و بی تفاوت...
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۳۰ دچــ ــــار
برو مطلب آقاگلم ببین یکم خوشحال شی :))

http://aghagol.blog.ir/post/1076
پاسخ:
ایشون مثل همون وبلاگ مذکور در خوابم هستند و پدیده گرد و غبار رو خوشگل و ناز و مامانی میخوانند و این اصلن حس خوبی به من نمیده! -_-


۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۳۹ دچــ ــــار
الان برق اومده ؟ 
یه گزارشی از اوضاع بدین:)
پاسخ:
سه بار قطعی برق،قطعی مکرر اینترنت،و باران پراکنده داشتیم...
خبرنگار صَدا و صیما،نقطه صفر مرزی! :|

الآن اخبار رو می دیدم کلی حرص خوردم. 
معلومه هوا گرمه. آفتاب روی صورت مصاحبه شونده ها تیز می تابه.
واقعاً خوزستان مظلوم. و نمی دونم چه باید کرد.
پاسخ:
اصلا امروز رسماً هوا بهاری بود ! :)
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۶ کمی خلوت گزیده!
تو باز رفتی تو نقشت؟ :))))
تو خوابم ول نمیکنه...
صادقانه بگم واسه کلیت فضای خونه ت که تصویر کردی... :[]
والبته که چقدر دوست دارم یه دوست خوزستانی داشته باشم...
اصن تو نمی دونی من چجوری خوزستانی ها رو دوست دارم...
یه حس قرابت خاصی دارم باشون...
نمیدونم، شاید چون استادم خوزستانیه...
البته قبل ترش هم دوست داشتم اهالی این استان رو...
پاسخ:
به هر حال من بازیگر سبک مِتُدم...یادت نرفته که =))
درِ خونه ام چهار طاق به روت بازه،تو فقط بیا!

آها! اونوخ یعنی هنوز اعلی حضرت آریا مهر،بنده رو به عنوان دوست خوزستانیشون نپذیرفتن!؟؟
دستت مرسی بابا! :|
و ما ادراک برق ...
پاسخ:
البته جسارتا، و ما ادراک ما البرق درسته :))


ان شالله خدا صبر بده به خوزستانی های عزیز...
و مشکلاتشون رو رفع کنه.
پاسخ:
صبر،صبر،صبر...این روزها حس میکنم چیزی به اسم صبر نمیشناسم بس که غر میزنم!

تشکر از همدردیت بانو :*
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۱ کمی خلوت گزیده!
نه منظورم در عالم واقعه بابا!
اعلیحضرت :)))))))))
پاسخ:
شکلک پشت چشم نازک کردن!
وایسا ببینم یعنی ما الان واقعی نیستیم!؟
یه نیشگون از لپم بگیر ( -_- )
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۳ کمی خلوت گزیده!
خدارو چه دیدی؟
یهو دیدی پاشدم اومدم ها! :)
البته اگه تلفن و آدرس بدی! ؛)
من از اون تهرونی سوسول تعارفیاش نیستما!
گفته باشم :/
پاسخ:
قضیه سخت شد پس! -_-

البته خوزستان و کلا اهواز جای خوبی برای مسافرت نیست...خودت دیدی که،قطعی مکرر برق،اینترنت،گرد و غبار،من واسه خودت میگم -_-
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۱ کمی خلوت گزیده!
تو مطمئنی خوزستانی ای؟
پ تعارف شاه عبدالعظیمی چرا میکنی؟! :))))
پاسخ:
آخه یه جور ناجوری گفتی پا میشی میای،هول کردم! :))

ما را ز مهمان تهرانی میترسانی!؟ ;)
هر وقت خواستی بیای کافیه یه ندا بدی تا بعدش مهمان نوازیمو نشونت بدم! ^_^


۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۱ کمی خلوت گزیده!
چیه؟ فکر کردی الان پا میشم میام؟
حالا شایدم همین روزا اومدم!
دارم میرم اصفهان...
چطوره بعدش بیام اونجا؟!!!!!! ؛))))
پاسخ:
بیا خوو بچه میترسونی!؟؟؟ 
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۵۵ محمد آفرین
سلام
وب زیبایی دارید
خوشحال میشم به وبلاگ بنده هم سری بزنید

با افتخار دنبال شدید :))

موفق باشید ♥♥

پاسخ:
سلام

۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۰ کمی خلوت گزیده!
هه...
جوابت جون می داد برای با لهجه خوندن... :)
با لهجه ی جنوبی خوندم >_<
پاسخ:
راست میگی اینو بخون: 
تعای چا اتخووفینی! ^_^
عه آره آ :)
پاسخ:
اشکال نداره حواست نبود ;)
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۲۰ کمی خلوت گزیده!
ای جانم...
فهمیدمش...
ولی نمیتونم با لهجه ی دقیق بخونمش ؛)
کلا من باید خوزستان به دنیا می اومدم، نمیدونم چرا اینجام؟
پاسخ:
بگرد تو شجره نامه اتون شاید یکی از اجدادت خوزستانی در اومد:))

۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۹ کمی خلوت گزیده!
یحتمل از مدینه میخواستن بیان ایران از اونجا هم رد شدن... :/
پاسخ:
;)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی