در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



۳۷ مطلب با موضوع «هجوم واژه ها» ثبت شده است

 

 

 

 

 

 

 مجددا عیدتان مبارک...! :))) (اینطوری پیش بره احتمالا فقط در اعیاد آفتابی میشم !!)

 

تبارک منصوری
۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۵۵ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹ نظر

صدای مرا از فروردین سال 96 می شنوید... 

هوا ابری است و پر از حس و حال و عطر و بوی خوش ...میبینم، میشنوم، میبویم، زنده ام و فرصت زندگی دارم...می شد در همان لحظات پایانی سال گذشته از قافله زمان جدا شوم و به خاطره ها بپیوندم اما هستم و پا به پای جریان زندگی در جریانم و الهی شکر... یاد و خاطره درگذشتگان سال گذشته گرامی و روحشان شاد... 

در حالی به سال جدید پا گذاشتم که می توانستم به خودم در سال گذشته کمی مفتخر شوم... البته فقط کمی. از پس یک کار نسبتا سخت برآمدم. و دو کاری که به آن علاقه مند بودم را دنبال کردم... اما در کنار اینها کارنکرده هم دارم... کتابهایی که تمام نکرده ام را با خودم به سال جدید آوردم و این حس خوبی ندارد... یک کار نیمه تمام...چند تصمیم نیمه تمام و شرم آورتر ازهمه آنها ستاره های از پارسال روشن مانده در صفحه مدیریتم هستند که فرصت نکردم خاموششان کنم و پستهای سال پیش دوستان را باید یک به یک بخوانم که همانا وبلاگهای دنبال شده حق الناسی است که بر گردنم افکنده دوست! 

عیدتان با تاخیر خجالت آوری مبارک،و امیدوارم سال قشنگ و خاطره انگیزی داشته باشید و به تمام اهداف و چشم اندازهایتان برسید و دعا کنید که من هم در این سال بتوانم مهم ترین تصمیمم را عملی کنم...در حق هم دعا کنیم...

*گزارشگر می پرسد: آرزوتون در سال جدید چیه؟

پاسخ می دهند: سلامتی، شفای بیماران، آرامش و صلح، وضعیت اقتصادی خوب،خبرهای خوش،شادی... همه اینها گفته می شود اما پدید آورنده تمام اینها را کسی آرزو نمی کند! 

خدایا! دستی برسان... 

 

تبارک منصوری
۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۷ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۶ نظر

متن غریبی ست... +

سال غریبی ست.... 

روزگار غریبی ست... 

دوست داشتنی ترین آهنگهای خواننده مورد علاقه ام، سروده های تو بود... روحت شاد دکترِ دوست داشتنیِ شاعر...

تبارک منصوری
۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۳ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۵ نظر

دیروز یک متن کوتاه در وصف اسفند و حال و هوای قشنگش نوشتم ،و امروز،همین که خواستم منتشرش کنم،با گرد و غباری مواجه شدم که هر چه درخشندگی و آب و رنگ و حس و حال خوب بود را خاکستری کرده و مثل یک هیولای چند سر بالای سرم در حال دوران بود و متن احساسی ام را برداشته و هر و هر به آن میخندید...من هر لحظه منتظر سر رسیدن یک بتمن با شنل سبز رنگ بودم(سبز نماد طبیعت و سلامتی است!) تا بیاید و این ضد قهرمان را بترکاند و بعد شنل سبز لیمویی با رگه های آبی اش(برای جلوگیری از سوءتفاهم!) را بتکاند و بعد همانطور که در هوا معلق است، لبه ی کلاه علفی اش را پایین بکشد و بگوید: روز خوبی داشته باشید مادمازل...! و دور بزند و با سرعت غیب شود و من هم...چی؟دهانم باز است و چشمهایم به شکل قلب؟؟؟ نخیر! دیگر این ژستها تکراری و لوث شده ،زیر لب میگویم: مادمازل عمه اته! من یک قهرمان ایرانی میخواستم نه خارجی!حداقل اون یک "یا الله" میگه تا روسری سرم کنم!

و او از همان دور دستها با صدای انکر الاصواتش میگوید:شرمندتم!قهرمان ایرانی که بتونه گرد و غبار رو مهار کنه و شاخ این هیولا رو بشکنه سراغ ندارم! پس مثل یک دختر خوب تشکر کن و برو  پی کارت!

تشکر نمیکنم و از خیالاتم بیرون می آیم و منتظر می شوم تا روز به پایان برسد و این هیولا خودش خسته شده و برود و بعد خیلی سنگین میروم سراغ جارو و دستمال تا بقایای این هیولای بی ریخت و قواره را از سر و روی خانه بزدایم! منت بتمن خارجی و ایرانی را هم نمیکشم!

*خانه تکانی،اینجا، عملاً معنایی ندارد و یک جور خود را ریشخند کردن است...امروز که همه چیز را تمیز کرده،شسته، و برق انداخته ای، فردا به اندازه یک سال خاک می نشیند روی سر و صورت خانه ات... :|

کار به جایی رسیده که امیرضای 3 سال و نیمه به آسمان که نگاه میکند میگوید : 

هوا رو نگاه! ارتشی شده!!! مثل شلوارم!!!! :)))))

 

 

"تصویر یافت نشد!!!"

 

تبارک منصوری
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۱ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۶ نظر

به طور اتفاقی خبر درگذشت آیدین روشن ضمیر،عکاس مطبوعات رو در یکی از وبلاگها و پس از آن در خبر گزاریها خواندم...

کنجکاو شدم...نمیدانم، شاید در مرگ یک عکاس،و بسته شدن پرونده خودش و عکسهایش دنبال تفاوتی میگشتم...

کمی درباره اش خواندم و نمونه عکسهایش را دیدم...آخرین توییتش مربوط به 1 روز قبل از فوتش بود...

عکسی از یک ظرف حاوی مقداری خشکبار... توضیح عکس هم:

"روایت داریم مصرف خشکبار هر روز در وعده های غذایی گنجانده بشه..... حتمن خوبه که می گن چی بگم ؟ ما هم تبعیت کردیم و خوردیم پ.ن: بی خبر در زد و هم سر زده از راه رسید غافل از آنکه کسی منتظرش در منِ بی چاره نبود .... باران" یک روز پیش

این یک روز پیش کم کم میشود دو روز...کم کم سه روز...ده روز...چند ماه...چند سال...همیشه می مانند اما دیگر به روز نمی شوند...گرد و غبار زمان به رویشان پاشیده میشود و این روزانه ها و این عکسها و حس و حالی که در هر کدامشان بود،یک جایی دفن شده اند....

به عکسهایش،به آثارش نگاه میکردم...به حس و ذوق و جان و نفسی که پشت هر عکسش،قطعا وجود داشت ولی حالا انگار،فضای درون عکسها سالهاست که متروکه است و غربت عجیبی است که موج میزند...

نمیدانم ولی گمان میکنم مرگ یک عکاس با همه فرق میکند...چرا که گوشه ای از طبیعت و آسمان و پرنده ها و حتی آدمهایی که از پشت لنز دوربینش،یک روزی،یک جایی ،ثبت شده بودند،یکباره رنگ میبازند...عکسها جان دارند و به عکاسشان وفادار...آنها،به همراه خالقشان می میرند...

*حوصله داشتید برای شادی روحش فاتحه ای بخوانید... تشکر.

 

 

 

 

تبارک منصوری
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۷ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

نگاهم پایین بود و مشغولِ کاری بودم...یک لحظه،بی هوا سرم را بالا بردم و به آسمان نگاه کردم...

در هوای نیمه ابری و دلچسب عصرگاهی، یک تکه ابر سفید شبیه کیک خامه ای و چند لایه،به طرز هنرمندانه ای روی هم چیده شده و یک ابر لایه لایه و تپلِ بامزه ای شکل گرفته بود...

با دیدنش لبخند زدم و با خودم گفتم: خدایا،حیف این همه زیبایی نیست که لحظه به لحظه رونمایی میشوند و چشمهای حواس پرتمان، بواسطه مشغله ها از دیدنشان محرومند؟ حیف این همه ذوق و زیبایی نیست؟

جواب خودم را دادم؛همان لحظه...

"زیبایی ها را آفریده تا بر حسب اتفاق، بنده ای چون تو سرش را به طرف آسمان بگیرد و آن زیبایی را ببیند...و سپس نا خودآگاه زیر لب سبحان اللهی بگوید.خب، این همه ی آن نتیجه دلخواه است."

تو به راحتی او را یاد کردی...صدایش زدی...حسش کردی...لابه لای آن همه حواس پرتی و دل مشغولی...

همینها برای او کافی است...

و من آخرین بنده ی برخوردار از این همه زیبایی نیستم...زمانی که چشم از آسمان بگیرم زیبایی دیگری ظاهر میشود...اما این بار دیگر سهم من نیست...سهم دو چشم و زبان دیگری است که ببیند و بگوید: سبحان الله...

و به همین ترتیب...

 

 

 

تبارک منصوری
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹ نظر

داشتم کفشم را برمیداشتم که متوجه شدم یک موجود کوچولوی با نمک درونش جا خوش کرده...

شروع کردم چیلیک چیلیک ازش عکس گرفتن... اون هم با ژست خاصی سر جایش نشسته بود و تکان نمیخورد...احتمالا از آن عشق عکسها بود !

 

 

 

 

که البته بعدش با تشخیص همسرم معلوم شد چیز مسمومی نوش جان کرده و در حالت احتضار بود!  به هر حال کنج کفشم انگار،جای دنجی برای جان دادنش بود...

 

تبارک منصوری
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۲۶ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

آب می پاشد و آتش را فرو می نشاند، "آتش نشان"...

او حتی زمانیکه آتش از درونش زبانه می کشد؛با اشکهایش آن را خاموش میکند...و بعد، بلند می شود، لباسش را می تکاند و دوباره به جنگ شعله های سرکش می رود...

شک ندارم که اشکهایشان،آتش را می ترساند...

 

 

او،محکم است و با دل و جرات اما،گریه اش غم انگیز است...

 

تبارک منصوری
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۹ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

احساس کردم که نزدیک است از فکر کردن به مرگ دیوانه شوم...به چرایی اش...به غربتش...به ناشناخته بودنش...به "لایمکن الفرار منه" و به لزوم سفت و سختِ تجربه کردنش...داشتم دیوانه می شدم...

انگار یکی آمد درِ گوشم گفت نهج البلاغه بخوان؛و رفت...

و با خود اندیشیدم شاید تمام این حکمتها در جمله "این دنیای شما، با همه زینت هایش، در نظر من از آب بینی ماده بزی که عطسه کند، بی ارزش تر است" نهفته است...

باید یک راه فراری باشد...مرگ،یک راه فرار...زیبا نیست؟

کاش این ترس لعنتی دست از سرم بر میداشت تا زیبایی ها را ببینم!

 

 

 

تبارک منصوری
۲۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۴ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹ نظر

*26 سالگی ام در شب سرد سوم دی ماه پشت در اتاقم آمد...پیوسته در می کوبید...در را برایش باز کردم و در حالی که از سرما به خودش می لرزید آمد تو و رفت سر جای همیشگی من نشست و بعد از کمی مکث شروع کرد به حرف زدن...بر خلاف سن و سالهای قبل،خودش به استقبال من آمد...خب، این کار او کمی بوی درگیری می دهد و حرف و نصیحت و تعهد و قول گرفتن و این داستانها...رو راستی اش را تحسین میکنم و خب همه اینها نشان میدهد که او نگران من است...

بیچاره با همه تجهیزات نظامی اش آمده بود تا مرا سر به راه کند...با توپ و تشرها و ضد تانکها و تیر بارها و موشکهای کروزش... و من، دارم کم کم به تعهداتم عمل میکنم...اما او فکر میکند که از ترس اینها تسلیم و سر به راه شدم...راستش نه...پای یک تهدید خیلی وحشتناک تر این وسط بود...

"زمان"...

 

 

*یک وَرِ ضد حال زن و کلاً بی خیالی دارم که لا به لای نوشته های نسبتا قدیمی و احساسی و جدی ام می چرخد و هی دهان کجی میکند...(تقریبا مثل کاراکتر کیا در خندوانه!!) . سالنامه ای دارم که غالبا محل ثبت یادداشتهای من هست...چند وقت پیش،بطور اتفاقی یکی از صفحاتش باز شد و در گوشه ی بالای صفحه چنین نوشتم: "مرا چه می شود در این روز و در این ماه؟(پنج شنبه 1 مهر ماه بود) کجای این دنیا خواهم ایستاد؟و شاید هم هیچ کجای این دنیا اثری از من نباشد..."

چند ماه بعد این صفحه و یادداشت را دیدم و در حالی که چند روزی از تاریخ مذکور گذشته بود،زیر آن نوشتم : "جای خاصی نبودم...عروسی بودم (و یک شکلک خنده :) هر هر هر هر ...اتفاقاً اعصابم هم خرد شده بود!"

به همین سادگی همه چیز را خراب میکند! یا مثلا زیر جمله ی ادبی و شاعرانه ام ،یک "برو بابا"! می چپاند و می رود !

 

*تا حالا به صدای سرفه یک بچه ی دو تا سه ساله دقت کردید؟ دقت کنید خیلی بامزه است :))

به شدت دوست دارم بدانم مخترع کفش جغجغه دار بچه ها چه کسی بوده !

 

و به شدت عاشق این کفش شدم !

 

 

تبارک منصوری
۱۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ نظر