در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

احساس کردم که نزدیک است از فکر کردن به مرگ دیوانه شوم...به چرایی اش...به غربتش...به ناشناخته بودنش...به "لایمکن الفرار منه" و به لزوم سفت و سختِ تجربه کردنش...داشتم دیوانه می شدم...

انگار یکی آمد درِ گوشم گفت نهج البلاغه بخوان؛و رفت...

و با خود اندیشیدم شاید تمام این حکمتها در جمله "این دنیای شما، با همه زینت هایش، در نظر من از آب بینی ماده بزی که عطسه کند، بی ارزش تر است" نهفته است...

باید یک راه فراری باشد...مرگ،یک راه فرار...زیبا نیست؟

کاش این ترس لعنتی دست از سرم بر میداشت تا زیبایی ها را ببینم!

 

 

 

تبارک منصوری
۲۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۴ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹ نظر

عروسکهای کودکی من با همه عروسکهای دنیا فرق داشتند...

خدا برای من سه خواهر خوش ذوق و هنرمند فرستاده بود تا دنیای کودکی متفاوتی را برایم بسازند...

همه عروسکهای کودکی من به دست خواهرانم دوخته می شدند و این در حالی بود که نوجوان بودند و طبیعتا کم تجربه...اما استعداد و هنر خاصی در عروسک سازی داشتند ... گوسفند سراسر پشمالوی سفید که از پارچه ها و وسایل دوریختنی حاصل میشد یکی از آنها بود... گرگ قهوه ای پوزه دار که هنوز هم نمی توانم بفهمم خواهر 12 ساله ام بدون استفاده از الگوی خاصی چگونه توانست آن را بدوزد...عروسک بزرگ پارچه ای ام با آن موهای بلند کاموایی سبزش که عشق من بودند...و عروسکهای کوچک پارچه ای که با پنبه پر می شدند و خواهرم با جوهر خودکار آنها را صورتگری میکرد و لباس می پوشانید و روی هر کدامشان اسم می گذاشت و آنها را روانه خانه ای می کرد که در گوشه اتاق برایشان مهیا کرده بودیم...خانه ای ساده و ساخته شده از کارتون و مقوا و جعبه های خالی... فیلم نامه و داستان زندگی عروسکهایمان،نتیجه پرداخت ذهن خلاق خواهرم بود و غالباً پر از پیشامدهای طنز و خنده دار...

و خلاقانه ترین قسمت ماجرا عروسکهای مقوایی بودند...آن هم نه مقوای معمولی،بلکه جعبه تمام شده پودر لباس!!...آن را باز می کردیم تا از حالت جعبه بودنش خارج شود و بعد قسمت داخلی اش که سفید بود مکانی می شد برای خلق کاراکترهای مختلف که با خودکار طراحی می شدند...از پیرمرد و پیرزن گرفته تا زن و مرد و بچه با تیپهای خاص رفتاری ...برایشان فیلم نامه سر هم می کردیم...بعد از خلق کاراکترها نوبت به قیچی کردن و بریدن آنها می رسید...حالا تعدادی کاراکتر با نقشهای منحصر به خودشان داشتیم که لوکیشین آنها توی باغچه و زیر درخت تنومند شیشه شور بود...یک پارک عمومی پر از داستانها و اتفاقات جذاب...قهرمان داستان دختری بود دوست داشتنی با تیپ پسرانه و اسپرت که اسمش "تیز پا" بود  :)...نویسنده فیلم نامه هم به رسم عادت معهود،خواهر خوش ذوق ادبیات دوست من بود که 13،14 سال بیشتر نداشت...

زیر سایه درخت شیشه شور ساعت ها می نشستیم و در دنیای عروسکهای مقوایی آمیخته با بوی پودر لباس گم می شدیم و دو خواهر من با در دست گرفتن عروسکها و حرکت دادنشان از زبان آنها حرف میزدند و داستانها روایت میکردند و تنها تماشاچی این صحنه نمایش منحصر به فرد ،دختری مو فرفری و خوش خنده و کم سن و سال بود که از دیدن نمایش لذت می برد و برایش مهم نبود عروسکهایش از چه چیزی ساخته شده اند و بر عکس وابستگی عاطفی عمیقی به آنها داشت...

روزی یکی از عروسکهای کوچک پارچه ای ام که پسر کم سن و سال خانواده و اسمش رضا بود در حین بازی از دستم سر خورد و توی تانکر آب ته حیاط افتاد...وحشت کرده بودم و نمیدانستم چکار باید بکنم و با چشمهای نگران به رضای کوچکم چشم دوختم که آرام آرام به زیر آب میرفت و خیلی زود در تاریکی اعماق تانکر گم شد...قدم کوتاه بود و دستهایم کوچک بودند و نمیتوانستم او را از آب بگیرم ...هیچ کاری از دست کسی بر نمی آمد و باید تا تمام شدن آب آن صبر میکردیم اما می دانستم رضا تا آن موقع دوام نمی آورد...بالاخره آب تانکر بعد از چند هفته خالی شد و من که جرات رویارویی با صحنه ی ته تانکر را نداشتم عقب تر ایستادم تا خواهرم پسرک کوچک ماجرا را از آن وضعیت نجات دهد؛ اما امید چندانی به سالم بودنش نداشتم...

بالاخره رضا بیرون کشیده شد اما صحنه پیش رویم به شدت متاثر کننده بود...بدن کم طاقت پارچه ای اش پوسیده و تکه پاره شده بود...صحنه ی کشنده ای بود که خواهرم نامردی نکرد و بار دراماتیک صحنه را بالاتر برد و شروع کرد با لحن غمگین خواندن:

"اگر بار گران بودیم رفتیم...اگر نامهربان بودیم رفتیم..."و یک لبخند بد جنس گوشه لبش خودنمایی می کرد...و من که منتظر یک تلنگر بودم تا برای پسرکم عزاداری کنم،بالاخره این نوای محزون کار خودش را کرد و بغض مرا شکست و من گریه بلندی سر دادم و غم عالم در دل کوچکم سرازیر شد...

روز ها و سالها گذشته و دست روزگار،آن روزهای خوش و شیرین را چید و با خود برد و ما،میوه های نارس را به سمت دنیای بزرگترها قِل داد...خواهرها ازدواج کرده و بچه دار شده اند...بچه هایشان همان عروسکهایی را دارند که اکثر بچه ها دارند...اگر گاهی هم بخواهند گریزی به گذشته بزنند و تجدید خاطره ای کنند و عروسکهایی بدوزند ،بچه هایشان استقبال چندانی نمیکنند و ترجیح میدهند عروسکهای خوش آب و رنگ بازار را داشته باشند و بازیهای تبلت و موبایل برای آنها سرگرم کننده تر و هیجان انگیزترند...

درون من اما هنوز هم یک دخترک موفرفری خرمایی رنگ زندگی میکند که علاقه عجیبی به عروسکها دارد...اشتیاق او برای بریدن طرحهای عروسکی روی اتیکتها و جعبه ها،کودکانه و غریب است و علاقه فراوانی به عروسک سازی با وسایل دور ریختنی دارد...آن درخت شیشه شور حالا دیگر نیست اما دخترک درون من هنوز آن اطراف پرسه میزند، می نشیند و دست زیر چانه برده و منتظر شروع یک نمایش مهیج ِمقوایی می ماند...

 

 

 

 

تبارک منصوری
۱۳ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۸ نظر

*26 سالگی ام در شب سرد سوم دی ماه پشت در اتاقم آمد...پیوسته در می کوبید...در را برایش باز کردم و در حالی که از سرما به خودش می لرزید آمد تو و رفت سر جای همیشگی من نشست و بعد از کمی مکث شروع کرد به حرف زدن...بر خلاف سن و سالهای قبل،خودش به استقبال من آمد...خب، این کار او کمی بوی درگیری می دهد و حرف و نصیحت و تعهد و قول گرفتن و این داستانها...رو راستی اش را تحسین میکنم و خب همه اینها نشان میدهد که او نگران من است...

بیچاره با همه تجهیزات نظامی اش آمده بود تا مرا سر به راه کند...با توپ و تشرها و ضد تانکها و تیر بارها و موشکهای کروزش... و من، دارم کم کم به تعهداتم عمل میکنم...اما او فکر میکند که از ترس اینها تسلیم و سر به راه شدم...راستش نه...پای یک تهدید خیلی وحشتناک تر این وسط بود...

"زمان"...

 

 

*یک وَرِ ضد حال زن و کلاً بی خیالی دارم که لا به لای نوشته های نسبتا قدیمی و احساسی و جدی ام می چرخد و هی دهان کجی میکند...(تقریبا مثل کاراکتر کیا در خندوانه!!) . سالنامه ای دارم که غالبا محل ثبت یادداشتهای من هست...چند وقت پیش،بطور اتفاقی یکی از صفحاتش باز شد و در گوشه ی بالای صفحه چنین نوشتم: "مرا چه می شود در این روز و در این ماه؟(پنج شنبه 1 مهر ماه بود) کجای این دنیا خواهم ایستاد؟و شاید هم هیچ کجای این دنیا اثری از من نباشد..."

چند ماه بعد این صفحه و یادداشت را دیدم و در حالی که چند روزی از تاریخ مذکور گذشته بود،زیر آن نوشتم : "جای خاصی نبودم...عروسی بودم (و یک شکلک خنده :) هر هر هر هر ...اتفاقاً اعصابم هم خرد شده بود!"

به همین سادگی همه چیز را خراب میکند! یا مثلا زیر جمله ی ادبی و شاعرانه ام ،یک "برو بابا"! می چپاند و می رود !

 

*تا حالا به صدای سرفه یک بچه ی دو تا سه ساله دقت کردید؟ دقت کنید خیلی بامزه است :))

به شدت دوست دارم بدانم مخترع کفش جغجغه دار بچه ها چه کسی بوده !

 

و به شدت عاشق این کفش شدم !

 

 

تبارک منصوری
۱۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ نظر