در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

خدایشان بیامرزد....

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۵۴ ق.ظ

هر لحظه به رمضان نزدیکتر می شویم و من هر لحظه فلاش بک میزنم به یک سال پیش...

به اینکه چقدر زود گذشت ...سمت چپ وبلاگم،بخش مطالب پر بحثتر هنوز تیتر "مادرانه ای از جنس رمضان"به وضوح یکسال پیش خود نمایی میکند و من بند بندش را بخاطر دارم... 

خیلی زود گذشت و خیلی زود عهدهایم را فراموش کردم و خیلی زود عمر و فرصتها در حال سپری شدن هست و .... و خیلی زود خیلی ها از میان رفتند و دیگر در بین ما نیستند...

یکیش همین همسایه روبرویی ما...یک خانم و آقای جوان با دو دختر شیرین زبان که مستاجر جدید بودند و شبهای رمضان دخترکانشان هم پای پدر و مادر تا سحر بیدار بودند و صدای هیاهوی کودکی شان در کوچه تا هنگامه اذان صبح به راه بود...برق خوشبختی را میشد در چشمان و لبخند زیبای زن جوان دید...به تازگی ماشین دار شده بودند و شوهرش شغل جدیدی دست و پا کرده بود و خوشبختی شان روز افزون...

اما،در چشم بر هم زدنی خوشبختی چند ماهه شان در میان جاده های تاریک شب هنگام و زیر چرخ های سنگین یک ماشین غول پیکر له شد و پدر خانواده را از آنها گرفت ...لعنت بر دل سنگ این جاده های لامروت که همه روزه به کام خود می کشد این خوشبختی ها را... 

امسال اما خبری از خنده و هیاهوی دختران کوچک همسایه نیست...خبری از مرد همسایه نیست که با وسواس هروز به ماشینش رسیدگی میکرد...همان ارابه ی مرگی که جان شیرینش را گرفت...خبری از خیلی های دیگر  نیست...عمه ها عموها مادرها پدرها بچه ها و پدربزرگها و ...زن همسایه ای که در مجاورت من بود و شبانه رخت از این دنیا بر بست...و من مدام در این فکرم که فرشته ی مرگ دم رفتن ،انگشت اخطارش  را به سمت  کدام یک از این خانه ها نشانه رفته بود؟و باز در این فکرم که چه زمانی قرار است قرعه به اسم من بیوفتد و در کدامین رمضان از کدامین سال دیگر نخواهم بود؟

بنا بود از ماه رمضان بنویسم و از شیرینی هایش... از هوای لطیف سحر گاهانش...از حس و حالش، اما دلم بابت رفتن خیلی ها گرفته و اینکه انتظار رمضان امسال را می کشیدند ولی قسمت نبود سفره افطار و سحری امسال را تدارک ببینند و یا در کنارش بنشینند...قرعه ای که به اسم من در نیامده بود و این یعنی  فرصت نفس کشیدن،چشم در چشم زندگی شدن و فرصت خیلی چیزهای دیگر هنوز، هست...

متنی که میخواستم بنویسم را در تلخی این پست شریک نمیکنم و اگر عمری بود در وقت مناسب تری مینوسم.

فاتحه ای نثار خفته گان در خاک...

نظرات  (۳)

متنی غم انگیز ولی قابل تامل....زیبابود.ممنون
پاسخ:
ممنون از شما که خوندین.. :)
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین....اهدنا الصراط المستقیم،... و لا الضالین. الحمد لله رب العالمین.
سلام
تشکر از حتی این متنتان هم:)
بله.
از این جهت مقایسه با گذشته شادانه نبود. اما همین که خدا باز هم توفیق رسیدن به این ماه را داده-جدای از توفیق عبادت یافتن یا نه- خودش کلی جای شکر دارد و با عززائیل و یاد رمضانی که نیامده و من نیستم خرابش نمی کنم!
اغتنم فرصه بین العدمین....
و للناس فیما یعشقون مذاهب.
در ضمن ما این طور می بینیم آن بندگان خدا معمولا بعد از مردن وضع بهتری دارند و از این رنج ها و گرفتاری ها رها شده اند و زندگی واقعی آن طرف آب است و با اینکه بعضا دل نگران بستگان این طرفی هستند ولی با تمام وجود منتظرند اینها هم بروند و مزه ی زندگی راستین را بچشند.
الحمد لله علی نعمه الولایه...

پاسخ:
بزرگی میگفت دنیا و تقلای مردمش برای شخص مرده مثل یک تنگ ماهی و گردش بی هدف ماهی در اون تنگ هست...به همین اندازه بیهوده و پوچ...
ترس از مرگ اما اجتناب ناپذیره...شخصی نزد یکی از معصومین میره و میگه که من از مرگ می ترسم و از شنیدن اسمش تمام وجودم رو ترس فرا میگیره و معصوم علیه السلام میفرمایند که خود واژه مرگ که به خودی خود ترسی ندارد ترس تو به این معناست که دنیات رو آباد کردی و آخرتت رو خراب...دلیل واقعی ترس از مرگ،لغزشها و خطاهاست...
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
بله.
کلام آن بزرگ و شمای بزرگ هم متین.
الهی عاقبت محمود و مسعود گردان.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی