در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

اولین پست ِ سال نو...

جمعه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۳۹ ب.ظ

یک ماه و نیمی از شروع سال جدید گذشته و برخلاف عادت چند سال اخیرم از ثانیه های پایانی سال و لحظه ی ورود به سال جدید هیچ یادداشتی ننوشتم و هیچ برنامه ای نریختم...این عادت هر ساله هیجان خاصی هم برای من داشت و امسال از این هیجان خبری نبود!

سال جدید را خیلی عادی ،آرام و متین،آغاز کردم ...و از پر چانگی های معمول هر سالم که دفترچه ام را خسته میکرد خبری نبود...نه هیجان کودکانه ای،نه برنامه های آن چنانی و نه سند چشم انداز یک ساله ای...کاملا عادی و معمولی...مثل اکثر مردم و اطرافیانم که خیلی عادی با برخی از مسایل برخورد می کنند ...رفتاری که همیشه از آن گریزان بودم و حال به آن دچار...این حالت را دوست ندارم...این ذوق کودکانه خیلی جاها کمکم کرده و از منِ تکراری آدم دیگری ساخته و حال نگران از بین رفتن آنم...

 

باید کتاب بخوانم.ادبیاتم در مقایسه با 6 ،7 سال اخیر به طرز فجیعی خنده دار شده است...منِ 18 ساله ام از منِ 25 ساله، فهمیده تر و کتاب خوان تر و حاضر جواب تر بوده...و چه سرنوشت غم انگیزی...بنجامین باتن وار...نهایتا" در جهل کودکی می میرم.!

یک خصلت خیلی بدی دارم و آن بد قولی است...به یکی از رهگذران این وادی بی آب و  علف و پر از خار مغیلان قول سرودن یک شعر را دادم و بدان عمل نکردم...اگر میخوانید ،بدانید که عذر تقصیر دارم...شرایط جوی بد بوده و ذهنم درست و حسابی آنتن نمی داد...

گفتم شرایط جوی،چند وقتی است خواب سیلی را می بینم که قشنگ ما را میشورد و می برد! فکر نمی کردم سیل اینقدر وحشتناک به نظر بیاید و از آب بعید است چنین روحیه ی خشنی داشته باشد...یکبار دیگر هم درباره خوابهای همایونی گفته ام و باز هم احتمالا خواهم گفت چون بخش اعظم زندگی و افکارم را خوابهایم تشکیل می دهند...داشتم میگفتم که خواب های لامروتم خیلی به واقعیت نزدیکند و تقریبا با هوشیاری کامل آنها را می بینم و در خواب بودن برای من عملا" یک سمبل است! :)

خدا بلاهای این چنینی و انتقام طبیعت و خشم زمین را از ما دور گرداند و مرگ مفیدی را برای من رقم بزند...

در حق همه لطف میکنم و عرایضم را همین جا به پایان می رسانم که نه سر داشت و نه ته...اما سنگینی می کرد و باید برای شروع دوباره ام واژه پراکنی میکردم تا این چرخ دنده های از حرکت ایستاده باز به راه بیوفتند...یک لحظه تصویر چارلی چاپلین در عصر مدرن آمد جلوی چشمم که میان چرخ دنده های عظیم می چرخید ...جنس فیلم هایش را دوست دارم...

 

نظرات  (۱)

👏👏👏👍👍👍👍لایکیییییییی احسسسسنت حتی همینطوری نوشتنت ب دل میشنه 
پاسخ:
عزیزمی :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی