در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

دوست شیم؟

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۴ ق.ظ

احساس کردم که نزدیک است از فکر کردن به مرگ دیوانه شوم...به چرایی اش...به غربتش...به ناشناخته بودنش...به "لایمکن الفرار منه" و به لزوم سفت و سختِ تجربه کردنش...داشتم دیوانه می شدم...

انگار یکی آمد درِ گوشم گفت نهج البلاغه بخوان؛و رفت...

و با خود اندیشیدم شاید تمام این حکمتها در جمله "این دنیای شما، با همه زینت هایش، در نظر من از آب بینی ماده بزی که عطسه کند، بی ارزش تر است" نهفته است...

باید یک راه فراری باشد...مرگ،یک راه فرار...زیبا نیست؟

کاش این ترس لعنتی دست از سرم بر میداشت تا زیبایی ها را ببینم!

 

 

 

نظرات  (۹)

۲۱ دی ۹۵ ، ۰۸:۵۷ محمد ابراهیمے
تعارف نداریم مرگ ما ترسناک است مایی که به این زینتها و خوشی های این دنیا چسبیده ایم.

منتظز حضورتان هسیتم
پاسخ:
میخونم پستاتونو...
من گاهی انقد کنجکاو میشم که میخوام همون لحظه درجا برم ببینم اونور چه خبره! قبلا حتی ترس اینو داشتم که نکنه یه وقت این حس کاری دستم بده، الان میدونم زیادی چسبیدم و به این سادگی‌هام جدا نمیشم.
پاسخ:
من خودمو جای شخصی میذارم که فوت شده...و چون قوه تخیل نسبتا قدرتمندی دارم احساس میکنم جای اون شخص دارم شب اول قبرو می گذرونم...!
به هر حال تا تجربه نشه درک نمیشه و معمولا ناشناخته ها همیشه ترسناکند ولی خب امام علی(ع) هم قشنگ فرمودند که گاهی ترس از چیزی از خود اون ترسناکتره...بنظرم این قاعده شامل مرگ هم میشه...ترسش از  خودش وحشتناکتره...چاره ای نیست،باید تجربه کرد و دید :))
۲۲ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۵ منتـــظر المـهـدی۳۱۳
خیلی هدرتون زیباست احسنت
پاسخ:
تشکر ،لطف دارید:)
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۵ دچــ ــــار
یه درسی داشتیم (قسمت معاد شرح منظومه) استاد بهش میگفت درس شیرین مرگ :) ... نمیدونم استاده کار تخصصی کرده بود یا نه ولی قشنگ موضوع مرگ و قیامت رو جا انداخت برای ما :)
پاسخ:
پس مهمه که درباره اش بخونیم و خوب بفهمیمش...
بین ما و مقوله ی مرگ یک حس دافعه ایجاد شده انگار...دوست نداریم زیاد بهش فکر کنیم و خوب بشناسیمش.
اینکه استادتون به شیرینی ازش یاد میکنن یعنی اینکه فلسفه اشو به درستی فهمیدن...خوش به حالشون!
۲۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۱ الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی
آیا این تناسب عکس و متن، عالی نیست...؟
پاسخ:
آیا اینکه استاد تناسب متن و عکس بیاید و از تناسب متن و عکس من تعریف کند،جای خوشحالی و ذوق مرگی ندارد؟؟؟ 
عزیزِ منی :*
۲۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۱ سیدمحسن مهرحسینی
سلام خیلی عالی بود .مثل همیشه
یه چیز وحشتناکتر بگم که برام از مرگم ترسناکتره .یه مدتی بود توکتابا چشمم میفتاد به شرح احوال بعضیاکه بدلایلی اطرافیا فکمیکنن مرده بعد دفنش میکنن وقتی به هوش میاد میبینه توقبره وسنگ لحدم روشه  ..من همیشه ازین میترسم که نکنه منم اینطور بشم .البته علم پیشرفت کرده شاید قدیما این اتفاق زیاد میفتاد ولی وقتی شانس نداشته باشی زیادم بهش فک کنی شاید بیاد سراغت ..خلاصه بیشتر به چگونگی فرار ازون زیر فکرمیکنم
پاسخ:
سلام،ممنونم...
تصورش وحشتانکه واقعا و البته به قول شما در حال حاضر کمی بعیده...
اتفاقا انگار یک حدیثی خوندم با این مضمون که آدم با اون تصوری که از نحوه مردنش داره،نمیمیره...بلکه با یه اتفاق دیگه غیر از اونچه که همیشه ازش میترسیده :) 
ان شاء الله که عمر با برکتی داشته باشید...

خیلی زیبا گفتید...
پاسخ:
بزرگوارید...
با سلام
مرا ببخشید که هوای نتم نیست، جز اظهار وجودهای بی نمود و کم رنگ. نه از باب هوس و خیال حوصله بحر پختن که همین طور الکی!
عارفان متاخر اول شرط ورود در سلوک عملی را فکر ممتد در مرگ می دانند تا لب مرز جنون.
یعنی همانی که شما طی اش فرموده اید!!!
مراحل بعدی را از دست ننهید و مهمل مدارید. به جان آقا هاتف سپاهانی اگر زیان کنی(د)!!!
متن روان بود و گویا
تصویر روان تر، پر حرف تر و گویاتر
خوش باشید
پاسخ:
سلام
به به جناب آقای نجفی بزرگوار،منور فرمودید :)
نفرمایید...ولی حقیقتا آرزو دارم دوباره به عرصه وب نویسی از نوع پر رنگش برگردید...

خب پس دیوانگی اش اثر سوء یی نداره شکر خدا :)
چشم دنبال میکنم فقط اینکه اگه منابعی میشناسید پیرامونش که کمک کننده باشه خیلی ممنون میشم که معرفی بفرمایید...
ممنونم از لطف همیشگی تون.همچنین شما...
جسارتا فرمایش هایی در چند نظر در طی این مدت ها داشتید و طبیعتا نیاز به خرده عرایضی از جانب ما،
همین چند دقیقه قبل در بخش مدیریت وبلاگ منسوب به خودم خواندم. اما الان فراموشم شده. :)))
این هم از وضع حافظه ی ما. در دایره قسمت اوضاع چنین باشد! و لله الحمد علی کل حال!
پاسخ:
به قول استاد ،شما خودتون رو درگیر نظرات "الکی" ما نکنید که ما همه چیزمان "الکی" است :)))
ان شاءالله که خیره ولی کندر رو فراموش نکنید :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی