در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



دیشب انتظار داشتم باز هم خواب آشفته ببینم .مثل بیشتر شبهای این چند سال اخیر...خوابهای آشفته ای که بعد از بیدار شدن سرت را تا مرز انفجار پیش ببرد...خوابهایی که فقط من میفهممشان و نمی شود هم برای کسی تعریف کرد چون هیچ کس درکشان نمی کند و سر در نمی آورد...

اما دیشب نمی دانم چه شد که خواب رهبر عزیز را دیدم...در کوچه ی ما قدم میزد ...تنها و بی هیچ همراهی از روبرو می آمد.و از آنجا که بوسیدن دست ایشان برای من یک آرزو و هدف است :) از همان فاصله دور زوم کردم به دست ایشان...همیشه در واقعیت می گویم که دوست دارم دستشان را بی واسطه ببوسم و می دانم که لذتی دارد دلنشین...خواهرم هم همیشه می گوید که حرام است و نمی شود...! ولی من اصرار دارم که برایم مهم نیست و باید روزی محقق بشود.. خواهرم می گوید که یکبار خانومی دست ایشان را بوسید اما از پشت چادرش....لذتی ندارد! باید گرمای دست پدرانه اش را حس کنی....

و از انجا که خوابهایم عملاً مرا کنترل میکنند و کلی هم به ریشم میخندند،دیشب هم شیطنتشان گل میکند، و منی که با سرعت قدم بر میداشتم تا خودم را به ایشان برسانم چون حالا کسی نیست که مانع بوسیدن من شود به یکباره آن دستهای پنهان حاکم بر خوابهایم چادرم را پیش کشید و بوسه ی من بروی چادر نشست! حسابی توی ذوقم خورد ...

اما بعدش که این پدر نازنین دستش را دوبار بروی سرم کشید یک دهان کجی جانانه به این دستهای پنهان کردم و خیلی هم ذوق زده شدم...

احساس میکنم در این روزها که به حمایت نیاز دارم و احوالاتم به شدت آشفته است، معنی این خواب و  این دست  حمایت پدرانه و خاصه"معنوی"، یک نشانه است...

بالاخره یک روز عملی اش میکنم....یک بوسه ی جانانه.. بی واسطه..! :)

.

تبارک منصوری
۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۱:۲۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

خانه ای باشد در روستا...حیاتی نسبتا بزرگ و پر دار و درخت.و آنقدر به تو وسعت و جسارت بدهد که بخواهی آسمان را در آغوش کشی...هیچ نور و روشنایی نباشد و سکوت کشدار یک شب تابستانی دلچسب و آسمانی بدون ماه که ستاره ها برای خودشان خدایی کنند...گوشی هایت را فرو کنی در گوشهایت و رها شوی در جادوی یاسین خوانی سعد الغامدی.

و غوطه ور شوی در منظومه ای از ستارگان ریز و درشت پیش رویت...

"و کل فی فلک یسبحون"...

تو بر گرد کدام مدار دوار در گردشی!؟

سرگردانی!؟ 

"و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم"....

خیلی ساده.

تبارک منصوری
۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۳:۳۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

 ﻧﺒﻮﺕ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﯾﺎﻓﺖ ﻭ ﻭﻻﯾﺘﯽ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ ،ﻧﻌﻤﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﺣﺪ ﮐﻤﺎﻝ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﯾﻨﯽ ﮐﺎﻣﻞ ﮔﺸﺖ ...


ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﻧﻌﻤﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻫﻞ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ، ﮔﻮﯾﯽ ﻧﻌﻤﺘﻬﺎ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺎﺭﯾﺪﻥ ﮔﺮﻓﺖ ...

ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﺮﺗﺒﻪ ْﻋﻠﯽْ ﺍﻗﺘﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻗﺪﻭﻡ ﻣﺒﺎﺭﮐﺶ ﺑﻪ ﺳﺠﺪﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ...
ﮔﻮﯾﯽ ﻏﺪﯾﺮ ﺧﻢ ﻣﺮﮐﺰ ﺯﻣﯿﻦ شد ﻭ ﺯﻣﺎﻥ از حرکت ایستاد ، ﻭ ﺑﺎﻟﻬﺎﯼ ﻣﻼﺋﮏ ﻓﺮﺵ ﺭﺍﻫﺶ گشتند
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﺯ ﻣﮑﺎﻥ ﺷﺪﻧﺪ ...


ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﮐﻮﻥ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﻭ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻭ ﺧﻼﯾﻖ،ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺵ رام شدند و خاشع.. .
ﻋﺮﺷﯿﺎﻥ ﻭ ﻓﺮﺷﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﺮ ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻮﯾﯽ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺷﺎﻫﮑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺭﻭﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺣﺴﻨﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﯾﺪ ﺗﻮﺍﻧﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﮔﻮﯾﺪ ...


ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺳﺖ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ( ﺹ )ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﺩﺳﺖ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺷﺪ ،ﻭ ﺩﺳﺖ ﻋﻠﯽ (ﻉ ) ﺗﺎ ﻋﺮﺵ ﺍﻋﻠﯽ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﻣﻼﺋﮏ ﻭ ﺳﮑﺎﻥ ﺍﻟﺴﻤﺎﺀ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﯿﻌﺖ ﺑﺴﺘﻨﺪ ...
ﻭ ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺳﺠﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺍﺩﻩ شد ﮐﻪ ﻋﻠﯽ ﺧﻠﯿﻔﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ زمین می شود  ...
ﺳﺠﺪﻩ ﺍﯾﯽ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺍﻧﺴﺎﻥ ... ﺳﺠﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺑﻠﻨﺪﺍﯼ ﻗﺮﻧﻬﺎ ،ﻭ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺴﻠﻬﺎ ..


ﻭ ﻋﻠﯽ ﻣﺒﻌﻮﺙ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻭﻻﯾﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺗﻬﺎﯼ ﭘﯿﺸﯿﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ ...
ﮐﻪ ﻭﻻﯾﺖ ﻋﻠﯽ ﻭﻻﯾﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻮﻝ ﻭ ﻗﺮﻧﻬﺎ ﻭ ﺍﻋﺼﺎﺭ ...


ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ،ﻭﻻﯾﺖ ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ " ﻋﺮﻭﺓ ﺍﻟﻮﺛﻘﯽ " ﻭ " ﺣﺒﻞ ﺍﻟﻤﺘﯿﻨﯽ " ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺗﻤﺴﮏ ﻣﯽ ﺟﻮﯾﯿﻢ
ﻭ ﺍﻧﻔﺼﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ ...


ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺠﺪﻩ ﺩﺭ ﭘﯿﺸﮕﺎﻫﺖ ﭘﺸﺖ ﭘﺎ ﺯﺩﻧﺪ ...ﺗﮑﺒﺮ ﻭﺭﺯﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺩﯾﺪﻧﺪ ...
ﻭ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﺼﺪﺍﻕ " ﻋﺎﺩ ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺍﻩ ...." ﻭ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﻣﻘﺎﻡ ﻗﺮﺏ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﺍﻟﻬﯽ ...
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻭﻻﯾﺖ ﺗﻮ ﺳﺮ ﻓﺼﻞ ﺗﺸﯿﯿﻊ ﻭ ﺣﺴﻦ ﺧﺘﺎﻡ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ...


" ﺍﻟْﺤَﻤْﺪُ ﻟِﻠَّﻪِ ﺍﻟَّﺬِﯼ ﺟَﻌَﻠَﻨَﺎ ﻣِﻦَ ﺍﻟْﻤُﺘَﻤَﺴِّﮑِﯿﻦَ ﺑِﻮِﻻَﯾَﺔِ ﺃَﻣِﯿﺮِ ﺍﻟْﻤُﺆْﻣِﻨِﯿﻦَ ﻭَ ﺍﻟْﺄَﺋِﻤَّﺔِ ﻋَﻠَﯿْﻬِﻢُﺍﻟﺴَّﻼَﻡ"

تبارک منصوری
۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۲:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

قصه ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺗﻌﻠﻘﺎﺕ ﻗﺼﻪ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ...قصه آدم است و هوا و نقطه عطف سرنوشت آدمی...آن گاه که خواهش و تمایل ،آدم را به سمتی کشاند که معبود و پیمانی را که با او داشت از یاد برد و قهر خدا را به جان خرید و هم هبوط را...آدم تاوان بزرگی پس داد وقتی که می توانست از خواسته اش بگذرد و رضایت خدا را اولی قرار دهد و همچنان در جوار معبودش روزگار بگذراند...

قصه این روزهای ماست ...تعلقات و خواهشهایی که فراوان هم هست و به خاطر تک تکشان یک قدم از 

خدا و عهد و پیمانهایمان فاصله گرفته ایم...

 


ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯾﻢ ﺑﻪ ﻓﻨﺎ ﭘﺬﯾﺮﺍﻥ ﻭ " ﯾﺒﻘﯽ ﻭﺟﻬﻪ ﺭﺑﮏ ﺫﻭﺍﻟﺠﻼﻝ ﻭ ﺍﻻﮐﺮﺍﻡ " ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ... 
ﺧﯿﺎﻝ ﺗﻘﻮﺍ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﻬﺸﺖ !.. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻁ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺑﺮﺍﺭ ﻭ ﺍﻫﻞ ﯾﻘﯿﻦ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ،ﺍﺳﺖ...

ﮐﻪ " ﻟﻦ ﺗﻨﺎﻟﻮﺍ ﺍﻟﺒﺮ ﺣﺘﯽ ﺗﻨﻔﻘﻮﺍ ﻣﻤﺎ ﺗﺤﺒﻮﻥ"...

 

 


ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ * ﺍﻟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﻟﺒﻨﻮﻥ * ، ﻓﺘﻨﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،ﻭ ﻭﺯﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﯾﺖ ﮐﻪ ﺳﺒﮏ ﺑﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ،ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺤﺘﺎﻁ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺳﺎﺧﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﺳﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ﻓﺪﺍ ﮐﺮﺩ ...
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﭘﺴﺮ ﺭﺷﯿﺪ ﻭ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﭼﻮﻥ ﻋﻠﯽ ﺍﮐﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ !... ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻭ ﺷﯿﺮ ﺧﻮﺍﺭﻩ ﯼ
ﺷ‌‌‌ﺶ ﻣﺎﻫﻪ ﺑﺎﺷﺪ ...ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺕ ﺑﺎﺷﺪ .. ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﺕ .. ! ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪﺕ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﺯﺳﺎﻟﻬﺎ 
ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺑﺎﺷﺪ...ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ پدر.. ﻭﻟﯽ ﻫﻢ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻓﺘﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ اش ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺍﺧﻼﺹ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﺑﮕﯿﺮﺩ ... ﭘﺲ ﻫﻤﺎﺭﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺯﻣﻮﻥ ﭘﺲ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻋﺰﯾﺰ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻠﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻝ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺬﯾﺮﺍﯼ ﻣﺤﺒﺖ پروردگار باشد و سر سپردگی تنها در پیشگاه باری تعالی...

 

 

(حسین(ع

 ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﭘﺲ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﺭﺩﺍﻧﻪ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ،ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ کرد...آن روز ،روز عاشورا به جای یک سر بریده ،هفتاد و دو سر بر نیزه ها می درخشید...هفتاد و دو سر سپرده...هفتاد و دو اسماعیل...

 

حال ای ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ .. ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ... 
ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﯿﻎ .. ﺑﻪ ﺁﺳﺎﻧﯽ ﺳﺮ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻫﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ..ﺁﺧﺮ ﯾﮑﯽ ﺩﻭﺗﺎ ﻧﯿﺴﺖ .. ﺩﺭﺩﺍﻧﻪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ...! 
ﺁﻧﻘﺪﺭﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺭﺍ ﻧﺨﺴﺖ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻨﯿﻢ،ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﻋﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻤﮑﺶ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﻫﯿﻢ... 
ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ عید  ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﮕﺎﻩ ... ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻠﻬﺎ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﺯﻣﻮﻥ ﺑﺮ ﻗﺮﺍﺭ ... ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ

ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ... ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﯿﻎ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ ... ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺒﯿﮏ ﮔﻔﺘﻦ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ... ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ

"ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ .. ﻫﻤﺎﻥ " ﻣﺎ ﺭﺃﯾﺖ ﺍﻻ ﺟﻤﯿﻼ



 

تبارک منصوری
۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

این فرشته های با نمک...این بچه های نازنین...نمی شود بدون لبخند و قربان صدقه های تو دلی از بغلشان رد شد...

البته جدای از آن مغرورها و خود شیفته هاشان .چون جوری زل میزنند به لبخند پت و پهنت که خل وضع بودنت برایت محرز می شود...!

خدا رو شکر درصد این بچه های توی ذوق زن کم بوده تا به حال و در عوض آن کوچولوهای مهربانی که تحویلت می گیرند و خیلی  دلچسب جواب لبخندت را می دهند و تا دور دستها هم رفتنت را تماشا میکنند،تعدادشان کم نبوده ...

همیشه توی بازی کردن با بچه ها سعی کردم همسن و سالشان باشم واز جنس آنها و این بنظرم باعث شده که در بین جامعه کودکان از محبوبیت خوبی برخوردار باشم.و  بچه ها مرا مانند خودشان کودک بینند و خیلی زود جذب من میشوند...یک بار یک دختر بچه ناز و خوردنی که اولین بار بود مرا می دید بی هیچ توضیحی! تاتی کنان آمد و خودش را انداخت توی بغلم...از آن دسته بچه های خوشمزه ای  که وسوسه میشوی توی بشقاب سرو کرده و بیفتی به جانشان...

دست بر قضا هم من بچه ها رو عملاً خوراکی های خوشمزه ای میبینم که دو پا دارند...و همیشه برای ابراز شدت علاقه ام به آنها معمولاً یک گاز محکم از دست و پا و لپ آنها می گیرم.

معمولا این ما بزرگترها هستیم که بچه ها را تربیت کرده و تعاریف مخصوصی هم داریم برای شناساندن و آموزش رفتارهای خوب و بد به آنها اما گاهی هم در کمال ناباوری قضیه برعکس میشود...

من همیشه با سلام کردن به افراد غریبه مشکل داشتم...دلیلش را هم دقیقاً نمیدانم...عموما رفتارهای توجیه نشده زیادی دارم که تا به حال به آنها فکر نکرده و ریشه یابی نشده اند که همین سلام نکردن به افراد غریبه هم شاملش می شود...منظورم خانمهای بزرگتر از خودم و همسایه هایی که خیلی کم با آنها برخورد دارم و اکثرا مرا نمی شناسند و یا نمیشناسم... یک بار که داشتم از کوچه رد میشدم به سه تا خانوم برخوردم که نمیشناختم...به هر حال رد شدم و میدانستم کار درستی نیست  اما همان حس توجیه نشده ی بازدارنده باز قوت گرفت و من به راهم ادامه دادم...چند قدم جلوتر دو دختر بچه ی شیرین و سر زبان دار که تا به حال  هم ندیده بودم شان لی لی کنان از روبرو می آمدند و یکی از آنها که انگار فکر مرا خوانده باشد با یک نگاه معنا گرا،اینکه میگویم معنا گرا یعنی واقعا هم بود جوری که چشمانش به من میگفت فکرت را خواندم...با همان نگاه نافذ یک "سلاااام" رسا و بلند بالایی به من داد و از کنارم رد شد ... دوستش هم به تبعیت از او یک سلامی کرد و من هم با لبخند جواب هر دو نفرشان را دادم...عجیب بود...معمولا بچه های کوچک به افراد غریبه نگاه هم نمیکنند چه برسد به سلام کردن...ولی نگاه دختر بچه خیلی برایم جالب بود و آن سلام عجیبش که انگار میخواست به من، توی بیست و چهار سالگی ،وسط خیابان، با آن همه ادعا و اعتمادی که به خودم دارم، یک درس اساسی بدهد از جنس خودش...با لبخند به راهم ادامه دادم و چند قدم جلوتر به یک خانوم برخوردم و یک سلام به سبک آن دخترک مودب بچه سال دادم و او هم با خوش رویی جوابم را داد و این لبخند حاصل از یک تجربه متفاوت و دلچسب و کودکانه،تا رسیدن به خانه همراهم بود... خنده. از کلید های چپ و راست جهت حرکت استفاده کنید.

 

عکس هایی از کودکان بانمک نژادهای مختلف

تبارک منصوری
۱۰ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

پست قبلی را میخواستم ادامه دهم ولی ترجیح دادم همینطور بماند ...شتاب زده و هیجانی...
آن روز من به پیشواز 38 شهید گمنام می رفتم و سر از پا نمی شناختم...معتقدم که لیاقت می خواهد و من هر لحظه منتظر اتفاقی بازدارنده بودم که نتوانم بروم چون میدانستم آمادگی اش را ندارم...
اما رفتم...و دیگر اختیار تپش قلب و اشک چشمانم را نداشتم...رفتم و یک دل گرمی خواستم...یک دعای ویژه ...یک اتفاق خوب...

*دلم میخواست بیشتر و بیشتر بنویسم اما احساس میکنم به همین مقدار بسنده کنم کافی است...به همان دلیلی که میدانم...

دعا گوی ما باشید.

تبارک منصوری
۲۶ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۱۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

فرصتی چندانی نیست برای پر چانگی... دارم آماده میشوم که ببینم ...اتفاقی که اصلاً انتظارش را نداشتم...

چقدر مهربانند که سهمی هم کنار گذاشتند برای  آدمهایی مثل من که تا چند وقت پیش با حسرت می خواستند باشند و نمی شد...

و حالا من در شهر خودم هستم و از دور دستها می آیند...

 ادامه اش را بعداً می نویسم...باید عجله کرد...

فعلا.

یکشنبه 18 مرداد ساعت 16:53

تبارک منصوری
۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

تا آن مقداری که حافظه ام یاری میکند ،یادم هست که همیشه به کتاب علاقه مند بودم.
حتی آن زمانی که خواندن و نوشتن بلد نبودم و خودکار به دست، کتابهای درسی خواهر و برادرهای بی نوایم رو خط خطی می کردم...کم کم فهمیدم که نه، مثل اینکه این کتاب کارکردهای دیگری هم دارد...عکسهای جذابی تویشان پیدا می شد..کتاب علوم خواهرم رو برداشتم و شروع به تورق آن کردم و رسیدم به عکس یک تمساح و چهار ستون بدنم لرزید..اما سعی کردم مقاوم باشم و برای اینکه نشان دهم خیلی شجاعم هی ورق میزدم و دوباره برمیگشتم سر همان صفحه و عکس...
این شروع آشنایی من با کتاب بود و بعد که خواندن نوشتن رو فرا گرفتم اوضاع کمی بهتر شد و اینبار می توانستم بخوانم. و اولین کتابی که با آن آشنا شدم  و تا حدودی درکش کردم کتابی بود که متاسفانه چیز زیادی از آن خاطرم نیست! .فقط میدانم کتاب داستانی با محوریت دفاع مقدس بود و اسم قهرمان داستان هم "کوروش" بود...همین.خواهرم هم که به ادبیات علاقه مند بود و در به در دنبال گوش مفت میگشت ،چشمش به یک دخترک معصوم مو فرفری افتاد که از قضا به هر که نه بگوید به او نمی تواند  بگوید چون حق زیادی بر گردنش داشت..از جمله جمع کردن شیطنتها و به گردن گرفتن خرابکاریهایم واز همه مهمتر معلم خانگی من بود که در شناخت و درک من از ادبیات خیلی موثر بود.کتاب به دست ،آمد روبرویم نشست که میخواهم برایت داستان بخوانم و بدون اینکه منتظر واکنش من باشد شروع کرد به خواندن .تا اینکه رسید به کلمه ی "ژ3". این کلمه چندین بار در طول داستان تکرار می شد و من هی این پا و اون پا می کردم و دائم در جایم تکان میخوردم و درگیری ذهنی خیلی بدی داشتم که این کلمه تلفظ عجیب و جذابی دارد  و چگونه نوشته می شود!؟ تا اینکه نتوانستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و بی هیچ توضیحی  کله بردم توی کتاب که: بذار ببینم ...خواهرم هم یک نگاه طولانی توام با دلخوری به من کرد که: تو خسته شدی مثل اینکه ،دیگه برات نمیخونم. و کتاب را زد زمین و بلند شد و من با کنجکاوی کتاب را باز کردم و آن واژه را دیدم و آرام گرفتم..و حالا چیزی از اون کتاب یادم نیست جز دو واژه ی" کوروش و ژ3".کاش نشانه های دیگری هم داشتم و خیلی مشتاقم که دوباره این کتاب را بخوانم.یکبار هم در12 سالگی به دوستم کتابی  دادم و از او کتابی گرفتم.اسم کتاب من شیاد و مرد شتر دار بود و اسم کتاب دوستم اَلَم شنگه.که تلفظش را هم بلد نبود و تلفظ درستش را به او یاد دادم.
کمی بزرگتر که شدم کتابهای درسی خواهرم رو از روی کنجکاوی جلو جلو میخواندم و وقتی به همان مقطع تحصیلی می رسیدم از آمادگی ذهنی خوبی برخوردار بودم.یادم هست کباب غاز رو بارها و بارها خواندم و با خودم عهد بستم که در سال دوم دبیرستان حتما از معلم خواهش کرده که خودم این درس را روخوانی کنم چون به خوبی سبک طنزش را میشناختم و در ادای جملات و کلماتش استاد بودم.اما رسیدیم به این درس و خانوم معلم هم که حسابی از پافشاری های مکررم کلافه شده بود با بی رحمی تمام گفت فلانی تو بخون! و یکی از همکلاسیها شروع به خواندن کرد... با دل شکستگی به کتاب خیره شدم و اشک در چشمانم حلقه زد و به اجبار گوش سپردم به صدای نخراشیده ای که کلمات را فاجعه بار ادا می کرد... وقتی اشتباهات لفظی همکلاسیم را می شنیدم که بلد نبود کلمات طنزی را که سالها  با آنها زندگی کردم ،خوب  ادا کند دلم میخواست سرم را بکوبم به میز... و اشکالاتش را بلند و با حرص اصلاح می کردم.تا اینکه دل دبیر محترم به رحم آمد و فهمید که تنها من صلاحیت خواندن این متن را دارم! گفت که  تو ادامه اش را بخوان و من با ذوق شروع کردم به خواندن.و هیچ وقت از خواندنش سیر نشدم.
 این جنون کتاب خوانی و سرک کشیدن در کتابهای مختلف، کار همیشگی من در کودکی و نوجوانیم بود و کتابهای زیادی با موضوعات و سبکهای مختلف مطالعه کردم...خیلی چیزها یاد گرفتم که موجب می شد همیشه یک سر و گردن از همسن و سالهایم بالاتر باشم و این را مدیون کتاب و ذوق خودم  هستم.در زندگی همیشه سه کار دوست داشتنی برای من مهم بود: کتاب خواندن،نوشتنن،نقاشی .
*این روزها به رمان نویسی با موضوعات خاص و ارزشی،زیاد فکر میکنم...ایده های خیلی خوبی هم دارم که جرات نکردم هیچکدام را عملی کنم...چند روزی است "روویدا" (roveyda)دخترک سر سخت فلسطینی دارد مرا وادار به نوشتن می کند...می خواهد که خلقش کنم و از زندگیش بنویسم...کاش یکی مرا محکم به جلو هُل میداد...و یا قلم را به زور می چپاند توی انگشتهایم...ذهنم تار عنکبوت بسته و به یک

"جبر" و "فشار" اساسی نیازمندم...

تبارک منصوری
۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۳:۲۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

آرام قدم بر میداری در کوچه هایی که آشنای هر نیمه شبت هستند...


این شهر و آدمهایش را به خوبی میشناسی...


شهری که مردمش با نفاق و دورویی خو گرفته اند...همان مردمی که در کنج خانه هاشان بسیارند و در زیر بیرق حق اندک... ماه و ستارگان گردش عجیبی دارند امشب...آرام و مبهوت..خورشید ِ امروز،میلی به اشراق ندارد...
راه می افتی و آسمان هراسان پا به پایت می آید گام بر میداری و زمین بر قدم های آخرت بوسه میزند.. محراب امروز، گودال قتلگاه تو شده و سالها بعد،همین شهر و همین مردم  حسینت را به قتلگاه می برند... 


آن لحظه که شمشیر بر فرق سرت نشست گویی که قرآن را گشود و خون جاری شده ات چون آیات بیّنه ای نمایان شد...
و رستگار میشوی...
به همان خدای کعبه ای که شکاف دیوارش با زخم شمشیر امروزِ تو آشنا بود و حال فرق شکافته ات، ترک دیوار کعبه را به درد می آورد...


این کوفیان چه بد عادت اند که نماز خوان را نشانه میروند..نماز سحرگاه رمضانت، کافی نبود که نماز ظهر عاشورای حسینت را تیر باران کردند!؟...


خونی که امروز از فرق تو سرازیر شد فردا از جگر پاره پاره حسنت جاری میشود و پس از آن از منحری، که بوسه گاه پیغمبر بود.. و این تسلسل مظلومیت های شما چون آیات قرآن در ورای یکدیگر می نشینند و سوره ای میسازند که هر آیه اش خود قرآن ناطقی است و در این میان،
صبر زینب آیه ای سجده دار است...!

تبارک منصوری
۱۵ تیر ۹۴ ، ۰۰:۱۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

بچه تر که بودم،وقتی یک فیلم خارجی  می دیدم و بر حسب اتفاق از شخصیت بازیگر آن فیلم یا سریال خوشم می آمد آرزو می کردم که کاش این آدم مسلمان بود...
و اصلا هم عجیب نیست که این نوع تفکر در ذهن یک بچه شش یا هفت ساله شکل می گرفت... چون من یک خواهر بزرگتر از خودم دارم که از همان اوان طفولیت ،به نوعی مربی تربیتی من بود و همواره نماز و قرآن خواندن و حفظ  حجاب  رو به من یاد میداد...و عملا ذهن کودکانه ام به اسلام و احکام آن می بالید، و در صدد بودم که هر طور شده دیگران رو به این دین دعوت کنم و حتی به زور خیالبافی و نقاشی و داستان سرایی هم که شده( که بعدا توضیح میدم) این افرد ناآگاه و کماکان دوست داشتنی رو به اسلام دعوت کنم...طبیعتا اگر شخصیتی باب میلم نبود و به دلم نمی نشست از این امتیاز بی بهره می ماند!
و خب اولین شخصی که مرا خیلی تحت تأثیر قرار داد واتفاقا بت پرست هم بود ،اوشین بود..خیلی خوب یادم هست که من اون سالها شش، هفت ساله بودم... البته در زمان باز پخش دوباره اش ...یک بازی به خصوصی که من وخواهرانم غالبا با آن سرگرم می شدیم این بود که بروی کاغذ دفتر  با نقاشیهای ریزی که جزییات هم در آنها لحاظ می شد، داستان یک خانواده را روایت می کردیم  که غالبا  طنز و فی البداهه شکل می گرفت،و هروز راوی یک اتفاق خاص در آن خانواده بودیم...یک چیزی شبیه به  کمیک استریپ،(شخصیتهای داستان هم برگرفته از خود ما بود ،تعداد افراد خانواده ،خواهران،و همینطور تیپ رفتاری).
خلاصه اینکه من  هم از همان ایده کمک می گرفتم و داستان اوشین رو به میل خودم تغییر میدام...سعی می کردم که نقاشی تا جایی که ممکنه شبیه باشه و دقیقا لباسها و مدل مو و حتی کفشش رو عینامثل خودش می کشیدم..در این گیر و دار خودم رو هم وارد داستان می کردم ودر نقش یک منجی ظاهر شده و اوشین دوست داشتنی غرق در گناه رو به دین اسلام و حفظ  حجاب دعوت می نمودم...او هم پس از یک کشمکش نسبتا طولانی احساسی  و عقلی به دین مبین اسلام تشرف می نمود و مسلمان می شد و اینک رسالت من پایان می گرفت....!
واقعا این کار رو با جدیت دنبال می کردم و نهایتا از نتیجه کارم راضی و خشنود می شدم..! اینکه در حد توانم این افراد رو آگاه می کردم برایم خوشایند بود... این رفتار در کودکی همیشه با من بوده و همواره خودم را موظف میدانستم که قهرمانان فیلمها و سریالهای خارجی رو متنبه وبه صراط مستقیم هدایت سازم! و هر طور شده  این افراد رو که به دلیل عدم دسترسی ،حتی اگر شده ذهنی و خیالی آگاه کنم...
تا الان که دیگر بزرگ شده ام و خیلی از رفتار ها و افکارم عوض شده اند و یا به کلی از بین رفته اند،اما این رفتار عجیب هنوزم که هنوزه در بخشی از ضمیر ناخودآگاهم هست و حال که از دایره بسته ذهن و خیال به دنیای بزرگتری وارد شده ام و در همین نت و گشت و گذارها و در مواجه با وبلاگ آتئیستها و بی خداها همواره حسی مرا قلقلک می دهد که می توانم با آنها سخن گفته و تأثیر گذار باشم...!
و قطعا در بسیاری از موارد این صلاحیت رو نداشتم...و شجاعانه تر بگویم ،هیچوقت نداشتم...

بله،شاید در کودکی این فقط یک بازی بود...یک امپراطوری و جهان بینی کودکانه به وسعت یک ذهن شش ساله... ولی الان که بزرگ شده ام و از قضا ادعایی هم دارم، همین که بتوانم خودم را تغییر دهم هنر کردم...و رسالت واقعی من تربیت و هدایت نفس خودم هست...همین تغییر دادن خودت یعنی یک انقلاب عظیم ...یعنی همان تغییر و تحولی که رویایش را در کودکی داشتی...


و این نگاه"بیش از اندازه مثبتی" که به خودمان داریم یک جا دردسر ساز میشود...یک جایی ...یک جوری... سقلمه ی نامحسوس ،ولی متوجه کننده ی خدا رو می چشی...بعد میفهمی کجای این دنیا ایستاده ای...خیلی هنرمندانه و قشنگ..!


 
*ای اسیران آرزوها! بس کنید! زیرا صاحبان مقامات دنیا را تنها دندان ِ حوادث روزگار به هراس افکند،ای مردم! کار تربیت خود را،خود بر عهده گیرید و نفس را از عادتهایی که به آن حرص دارد بازگردانید" نهج البلاغه،حکمت۳۵۹

تبارک منصوری
۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۵:۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر