در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

به آنجا رفتم و بازگشتم...

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۶ ب.ظ

شام، پلو خورشت قیمه بود...

بچه های قد و نیم قد شامشان را خورده و با دست و دهانی خورشتی و سر و شکلی دیدنی به نوبت ایستاده بودند تا ببرمشان و یکی یکی دست و صورتشان را با آب و صابون بشورم...

خانمِ مسوول که یک جورایی مدیر مجموعه بود،گوشتهای باقی مانده از ظرف خورشت قیمه بچه ها را جدا میکرد و کنار میگذاشت برای وعده ی بعدی غذای آنها !

با بد اخلاقی بچه ها را به ترتیب از اتاق خارج میکرد و دست من می سپرد تا دست و صورتشان را آب بزنم...بد اخلاق بود و اخمو و منتظر یک بهانه تا بتوپد به بچه ها و تنبیه شان کند...

دوتا از دخترها را بر میدارم و میبرم کنار روشویی...صابون را به دستهای کوچکشان میمالم و بعد به دهانشان... به روشویی نزدیکشان میکنم و اول دستهایشان را میگیرم زیر آب و بعد دستم را پر از آب میکنم و به دهانشان میکشم و دماغشان را هم میگیرم ...کمی عجله میکنم تا بهانه دست خانم مدیر ندهم و بواسطه عجله ام لباس بچه ها خیس می شود...

یکی از دختر کوچولوها که روسری سفیدی به سرش دارد با ناراحتی میگوید: آروم خاله ! خیسم کردی...

و من که تمام حواسم پی آن خانم بد اخلاق است که دم به دقیقه در را باز میکند و با اخم سرک میکشد، به خودم می آیم و عذر خواهی میکنم: آخ ببخشید خاله...معذرت میخوام...

کارم که تمام می شود تندی آنها را بیرون می برم که متوجه میشوم خانم مدیر بچه ها رو توی حیاط و توی آن هوای سرد به صف مرتب کرده تا شعر بخوانند ! 

تمام بچه ها و مربی ها و منی که از کارهای این آدم سر در نمی آورم و دلم برای بچه ها کباب است بیرون ایستاده ایم و من ناچاراً گوشه ای مینشینم تا این مراسم مسخره ی قبل از خوابِ بچه ها تمام شود...

 

که خب این انتظار من زیاد طول نمی کشد و از خواب میپرم و این تراژدی غمناک، همینجا تمام می شود و خدا را شکر میکنم که خواب بود... !

همه سوژه های عجیب و غریب و داستانهایی که ذهنم در خواب روایت میکند به کنار، عاشق آن لحظاتی ام که دنیای خواب هر دفعه ابعاد جدیدی از خودم را به من نشان میدهد...ظرفیتها و رفتارهایی که هیچ وقت در واقعیت تجربه نکردم اما کاراکتر دنیای خوابم به خوبی از پس آنها بر می آید! در هر صورت مربی کودکان بهزیستی در عین تلخ بودن، تجربه واقعا شیرین و دلنشینی بود که به لطف خوابم تجربه اش کردم...ولی سیستم آن خانم تناردیه را هنوز نمیتوانم بفهمم !!!

  

 

 این لباسهای هم شکل،این شباهتهای لعنتی کافی است تا تنهایی و بی کسی تان را فریاد بزند... :(((

 

نظرات  (۸)

۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۱ کمی خلوت گزیده!
الهی بمیرم... خیلی گناه دارن بیچاره ها... واقعا دل آدم کباب میشه برا این طفل معصوم ها... :(
پاسخ:
:(((((
خیلی معصومن...خیلی...
عااالی احسنت💜
پاسخ:
لطف داری ...
ممنون که سر زدی عزیزم :*
لباس های هم شکل..
پاسخ:
حقیقت تلخی که به هر طریقی خودش رو نمایان میکنه :(
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۹ سهیلا ملکی
اخر نوشته ت لبخند داشتم
ولی عکسه اتیشم زد

:((
پاسخ:
:(((
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۷ شایسته ای
اون بچه های بهتر از فرشته ............

چقد فوق العادس که خوابای داستان وار و انقدر پر تجربه میبینی ! خیلی جالبه ^_^
پاسخ:
شایسته کاش میشد دستتو میگرفتم با خودم میبردمت توی دنیای خوابم...
مطمئنم شگفت زده میشدی...
به شدت عجیبه...
۰۴ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۰ سیدحمید مشتاقی نیا
سلام جالب بود خدا کنه همیشه خواب هایی ببینیم که پنجره ای رو به حقیت باشه. مثل همین خواب شما که آموزنده بود
پاسخ:
سلام 
:)
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۸ ئه وینار ...
شیرخوارگاه شهرمون یبار رفتم
وقتی برگشتم تا یک ماه حالم خراب بود...😔💔
پاسخ:
وای خدا... :(
مطمئنم که منم نمیتونم تحمل کنم...ولی توی خواب صبر عجیبی داشتم ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۰ ئه وینار ...
آی لباساشون اسباب بازیاشون ظرف غذاهاشون همه جا یه درد و بغضی داره که تحملش واقعا سخته...😔💔
پاسخ:
:(((((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی