در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



صبح باران خورده با طعم نان قندی...

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۶ ب.ظ

ساعت هفت صبح یک روز سرد و پاییزی است...یک صبح باران خورده که در انتظار بارانی دوباره است...

اتاق،گرمای مطبوعی دارد و من زیر پتوی گرم و نرمم خزیده ام.خواب آلود...بوی صبح باران خورده را حتی از پشت پنجره بسته میتوانم حس کنم...هوا ابری و نیمه تاریک است و همه چیز روبه راه است برای یک خواب دم صبحِ دوست داشتنی...

در میان این حس و حال خوب اما،از دور صدایی در کوچه میپیچد...ساعت هفت صبح...هوای سرد و آسمانی که از دیشب تا حالا ویار باریدن گرفته...صدایی آرام و کشدار و انگار کمی خواب آلود: "نون قندی دارم نون قندیییی"و کشش خاصی که به حرف"ی" می دهد...باز صدا می پیچد...کمی نزدیکتر...و به هیچ وجه سکوت فضا و رخوت خیابان و خانه و اتاقم را بر هم نمیزند...بر عکس،انگار صدایش آدم را خواب آلوده تر میکند...

صدا باز می پیچد...اینبار نزدیک خانه مان...ساعت هفت صبح است و من در حالیکه زیر پتوی گرم و نرمم خزیده ام و از خواب دم صبحم لذت میبرم با خودم میگویم: "اگه بارون بزنه چیکار میکنی؟ کجا پناه میگیری؟"

صدا می پیچد و اینبار دورتر...دورتر...و باز دورتر...هوای اتاق مطبوع است و من دلم میخواهد بیشتر بخوابم...

بالاخره ویار آسمان کار دستش میدهد و شروع میکند به باریدن...

گوشهایم را تیزتر میکنم اما صدای مرد نان قندی فروش دیگر خیلی دور شده و به گوش نمی رسد...تنها،صدای قطرات باران است که می پیچد...چشمهایم را باز میکنم و با خودم میگویم: "امیدوارم جایی برای پناه گرفتن پیدا کرده باشی..."

دیگر خوابیدن زیر پتوی گرم و نرم لذتی ندارد.بلند می شوم.

 

 

 بعضی ها "شرافتمندانه" کار میکنند...

 

نظرات  (۷)

های های:))
عکسه رو :))
پاسخ:
های های ؟؟
:)) ؟؟؟
عکسه رو ؟؟؟؟
:))؟؟؟؟؟

:|
۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۸ محمد ابراهیمی
هز مسلمانی باید فکر دیگرام باشد که صدایش خوابیدن زیر پتوی نرم را تلخ کرد.

آیا شما هم به وبلاگ فقه و زندگی سر زدید مطالب خوبی دارد مثل مطالب وبلاگ شما؟ حتما سری بزنید . مطالبش را دنبال کنید.
پاسخ:
چشم :)
ای کاش روزی برسد که زندگی آنها هم مزه ی همان نان قندی های خودشان را بگیرد
پاسخ:
چه دعای خوبی :)
ان شاءالله...
۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۶ تسنیم بهشتی
این یه روی قضیه اس ...
تو محل ما یه نون شیرمال فروشی هست مث همین نون قندی فروش شما
میگن که موادمخدر هم میفروشه کنار نون فروشی ...باز الله اعلم ...
نون حلال دراوردن خیلی سخت شده این روزا




پاسخ:
بعید میدونم ...مشتری هاش غالبا بچه ها هستند :)

جداً سخت شده...
۲۸ آذر ۹۵ ، ۲۱:۴۷ سهیلا ملکی
:((
پاسخ:
:(((
۲۹ آذر ۹۵ ، ۰۲:۴۶ مجتبی خزاعی
کاش جعبه مداد رنگی دنیا،
سیاه نداشت،
رنگای تیره نداشت،
قهوه ای سوخته نداشت،

اما چه کنیم که دنیاست و أدنَی مِن کُلِّ شَئ ....
پاسخ:
بخش بزرگی از این سیاهی ها دست گل خود آدمهاست...

بی عدالتی ها...بی تفاوتی ها...به فکر خود بودنها...تبعیضها...و...
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۷ ئه وینار ...
امروز دم غروبی رفته بودیم خرید،یه خانم خیلی خوشگل کنار خیابون داشت حلیم بادمجون میفروخت.رفتیم ازش خریدیم و تصمیم هم گرفتم هربار از اونجا رد شدم ازش خرید کنم چون گفت اونجا جای ثابتشه.باید اینجور آدما رو حمایت کرد.همینکه کار میکنه و پول درمیاره خودش نشونه ی عزت نفسه.اینکه حاضر نشده بخاطر پول زن دوم مردی بشه یا...
واقعا بعضی آدما خیلی شریف هستن
پاسخ:
و چقدرم قدر زحمات خودشونو میدونن...
همین مرد نان قندی فروش رو که اغلب بچه ها ازش نون قندی میخرن،یکی از دختر کوچولوها میگفت که یکی از نونها افتاد زمین و اونم برداشت و خورد و در این حالی بود که بارون زده بود و طبیعتا زمین خیس و گلی...
فقط خودشون از سختیهاشون آگاهن. :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی