در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرين مطالب

نگارخانه کودکان...

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۰ ب.ظ

*بچه بودم و یکی از تفریحات سالمم،ورق زدن کتابهای خواهر و برادرهایم و تکمیل کار صفحه آرایی آن ها بود...

چطور؟ خودکار به دست میگرفتم و قسمتهای سفید و خالی صفحه های کتاب را از شاهکارهایم پر میکردم...اینبار قرعه به اسم کتاب دینی خواهرم افتاده بود...آن را برداشتم و دور از چشمش گوشه ای نشستم و شروع کردم به ورق زدن : خُب...این نه...امممم...اینم نه...آهاااا اینه.این خوبه ! =)

و چه چیزی پیدا کرده بودم؟ تصویر نقاشی شده ی یک مرد که به غل و زنجیر کشیده شده و صورتش را هاله ای نورانی احاطه کرده بود...یک صورت خالی که حالا باید به دستان با کفایت من پر میشد...نتیجه شد دوتا چشم و یک خط منحنیِ رو به بالا...

حالا در صفحه ی روبرویم تصویر مردی را میدیدم که دست و پایش در غل و زنجیر بود اما لبخند میزد...

خواهرم از راه رسید...دست گلم را دید و شروع کرد به تشر زدن: "این چه کاری بود که کردی؟ میدونی این تصویر کیه؟ این تصویر امام موسی کاظمه...چرا براش صورت کشیدی اونم اینجوری؟ خیلی کارت زشت بود!"

و من با چانه ای لرزان و بغضی که هر لحظه ممکن بود سر باز کند،به تصویر مردی خیره شدم که دست و پایش در غل و زنجیر بود، اما لبخند می زد...

 

*کلاس دوم دبستان بودم...کتاب دینی را باز کرده بودیم و یکی از همکلاسیها داشت روخوانی میکرد...

تصویر چه بود؟ تصویر نقاشی شده ای از یک مرد با صورتی نورانی که چند بچه ی خوشحال و خندان با لباسهایی کهنه دورش را گرفته بودند...دوستم که کنار من نشسته بود در آن تصویر نکته خنده داری را کشف کرده بود...یکی از بچه ها پشت به ما نقاشی شده و جزئیاتی هم در او لحاظ شده بود  این دوست ما هم اشاره ای به جزئیات تصویر کرد و شروع کرد به ریز ریز خندیدن...و منی که خیلی موقر و متین سر جایم نشسته و به درس گوش میدادم از حرکتش خنده ام گرفت و شروع کردم به خندیدن...

معلم پشت سر ما ایستاده بود و متوجه حرکات ما شده بود.کنار میز ما دوتا آمد و شروع کرد به داد زدن:

خجالت نمی کشید؟این عکس پیامبر و بچه های یتیمه اونوقت شما اینجوری مسخره میکنید و میخندید؟و چند جمله ی دیگر که خوب یادم نیست ولی یادم بود که با لحن بد و بلندی داشت ما را عتاب میکرد...و منی که سوگولی بچه های کلاس بودم و پیش نیامده بود که معلم ها سر من داد بکشند و یا مرا تنبیه کنند، الان یکی از معلمهای جدید مدرسه داشت سر من هوار می کشید و من با چشمهایی تار و بغضی در گلو به تصویر مردی خیره شده بودم که صورتش مشخص نبود اما روی زمین نشسته و بچه ها با خوشحالی و خنده دور او را گرفته بودند...  

 

*نوجوان بودم و تمام دارایی ام دفتر نقاشی ام بود که پر شده بود از دخترهای زیبا با ژستهای مختلف و لباسهای قشنگ...یکبار به خودم جرات دادم و تصمیم گرفتم از روی عکسی که تمثالی بود از حضرت ابوالفضل (ع)،نقاشی بکشم...کشیدم و خیلی هم خوب شده بود.دفترم را با خودم به مدرسه میبردم...یک روز دوستانم دفترم را از دستم قاپیدند که ببرند و به یکی از معلم ها نشان دهند...من هم بدو بدو دنبالشان...معلم دم در دفتر ایستاده بود و آرام آرام ورق میزد و تحسین میکرد...رسید به تصویری که از حضرت کشیده بودم...گفت: "از این به بعد اگر خواستی تصویری از اهل بیت بکشی توی یک صفحه جداگانه بکش...توی این دفتر و همراه با این نقاشی ها نباشه...بی احترامیه..."دفترم را پس داد و من هم به تصویر مردی خیره شدم که گره ای در ابروانش دارد و زخمی بر پیشانی اش...اما به نظر نمی رسید که از کار من دلخور شده باشد...

 سالها گذشته و به نظر می رسد که بزرگتر و فهمیده تر شده ام...به خوبی میفهمم که چهره ی پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) حرمت دارد و تصویر کردنش جایز نیست...یک هاله سفید و یا زرد رنگ چیزی ست که در تصاویر اهل بیت مشترک است...می دانم که نباید به عکسهای کشیده شده در کتابهای دینی خندید و یا دنبال نکات حاشیه ای بود .اصل موضوع مهم است و تمسخر کار زشتی است(با داد و هوار اضافه!).

و اگر یک روز هوس کشیدن تمثال یکی از اهل بیت(علیهم السلام)به سرم زد،برگه ی جداگانه انتخاب خوبی ست و احتمالا نباید با دیگر طراحی ها و نقاشی هایم یک جا جمع شود...

اما در کنار این درسها،درسهای دیگری هم آموختم...

اینکه میشود در زندانی تاریک و به دور از مردم و اجتماع،سالهای سال شکنجه شد و در بند بود،اما لبخند زد... :)

می شود درس دینی کلاس دوم دبستان را با عمل بهتر فهمید...می شود مهربانی و عطوفت پیامبر با کودکان را در عمل نشان داد...آرام صحبت کرده و اشتباهات کودکانه را مهربانانه اصلاح کرد...

می شود اهل بیت را همه جا با خود داشت و به یاد آنها بود...و ما تنها در روزها و مکانهای خاص و با شرایط و پوشش خاصی به یاد آنها نیستیم...آنان مهربانند و در پس هاله ی سفید رنگ صورتشان، چهره ای بشاش و لبخندی عمیق دارند...کودک نوازند و در ذهن کودکان تصویر قشنگی دارند...

بگذاریم به دور از حاشیه ها و افکار عجیب و غریبمان با اهل بیت دوست شوند و هر گونه که بخواهند آنها را به تصویر بکشند...تصوراتشان قشنگ و شیرین است... :)

 

 

 

 عیدتان مبارک :)

 

نظرات  (۵)

۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۴ کمی خلوت گزیده!
این نقاشی کیه الان؟

عیدت مبارک مجدد...
پاسخ:
نقاشی خواهر زاده 7 ساله ام .. :)
عید تو هم مبارک مجدد =))
۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۷:۵۲ سهیلا ملکی
:) 
پاسخ:
:))
۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۹:۳۱ عابر پیاده..
عالیه عشقولی :-*
پاسخ:
لطف داری عزیزم :-*
۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۳ مجتبی خزاعی
عید شما هم مبارک :)
پاسخ:
تشکر :)
۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۶ شایسته ای
تبارک قشنگم با این قلم دوست داشتنی و شیرینت :***
تو در واقع حقیقت امام کاظم (ع) رو کشیدی... :)
پاسخ:
عزیزم تو به من لطف داری :**
متشکرم :) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی