در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

بچه ها،به صورت دنیا رنگ میپاشند...

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ب.ظ

وقتی بچه های کوچک دوان دوان به طرفت بیایند و دستت را بگیرند تا برای لحظاتی تو را از دنیای خسته کننده ات بیرون بکشند و کشان کشان به طرف دنیای والت دیزنیِ رنگیشان ببرند و وقتی مینشینی و از بازی کردن با آنها و نقاشی کشیدن و سر هم کردن کاغذ رنگی و چوب بستنی و قوطی و مقوا لذت ببری و پا به پایشان ذوق کنی، مطمئن می شوی که این دنیا را فقط به خاطر بچه هایش دوست داری و نه چیز دیگر...

و احساس میکنی که کودک درون تو، همپای آنها سه ساله، هفت ساله و نه ساله میشود...میخندد،شیطنت میکند و بالا و پایین میپرد ...و به معجزه ی کودکان و قدرت دستان کوچکشان برای رنگی کردن صورت خاکستری و بی روح دنیای 25 ساله ات، ایمان می آوری...

 

 

 

 

 

 

 

نظرات  (۷)

بچه ها خیلی خوبن خیلییییییی^____^
چه بانمکن اینااا:-)
پاسخ:
فوق العاده ان...

بانمکی از خودته :))
۲۴ آذر ۹۵ ، ۰۱:۰۳ کمی خلوت گزیده!
یه زمانی می گفتم بچه دار بشم بچه م باید ساکتم کنه انقدر شیطنت می کنم...

اما الان انقدر خسته ام که حتی مطمئن نیستم بچه داشتن بتونه سر حالم بیاره مثل قبل...
پاسخ:
الان زوده برای خستگی خانوم ! :)

غیر ممکنه شیطنتها و شیرین زبونیهاشونو ببینی و برات عادی باشه ...
اصلا بچه ها طوری آفریده شدن که لحظه به لحظه باید براشون بمیری =)
از دست و پاهای کوچولوشون گرفته تا راه رفتنشون،دندون در اوردن و خنده های بامزشون،شیرین زبونیاشون تلفظ بانمک کلمه ها و...
خدایی الان دلت یه جوری نشد!؟ قیلی ویلی... :))

۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۱۷ مجتبی خزاعی
این بچه ها که به صورت ما هم رنگ پاشیدن با طعم لبخند :))

زندگی تنها با حضور همین بچه ها زیباست (و البته سهم قلیلی از بزرگترهایی که به معنای واقعی کلمه بزرگند!)، بچه هایی که در آخر خودشان بزرگ می شوند و سنگ می شوند و خاکستری ... دنیای عجیبی ست ...
پاسخ:
کاش هیچوقت بزرگ نشن...

۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۶ کمی خلوت گزیده!
من همیشه دلم واسه بچه ها قیلی ویلی می رفته...
اما الان خسته ام... مثل قبل حوصله ی بچه ندارم... مثل قبل خودکشی نمی کنم... مثل قبل بچه نمیشم وقتی می رسم به بچه ها...

هعیییییییییی...
دعا کن برا حالم...
پاسخ:
مطمئنم خستگی و بی حالیت مقطعیه...
آدم به همین سادگیها ذوقش کور نمیشه...

خوب میشی انشاءالله... :))
۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۷:۱۸ شایسته ای
ای جااان ^__^
ولی من زندگی را فقط بخاطر بچه ها دوست ندارم ، بچه ها فقط یکی از دلایلشند ... :)
پاسخ:
:))
بچه ها مخلوقات جذابی اند و من واقعا دوسشون دارم ولی قطعا چیزهای دیگه ای هم دخیلند برای دوست داشتن زندگی...

یکیش قورمه سبزی... =)
یکیش بستنی!
زیتون وسیر مثلا !! :))



۰۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۹ ئه وینار ...
دنیای بچه ها خیلی خوبه😇
پاسخ:
آره البته اگه بعضیا بذارن با اون فحش و تشراشون! :))))))
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۹ ئه وینار ...
خب من چه گناه دارم آخر
بعضی هاشان پلشت سیرت هستند و اعصاب مرا خراب میکنند
لازم باشد کتک هم میزنم😈😈😬😈😈😆😂😂
پاسخ:
:|
بچه ان! میفهمی؟بچه... :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی