در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

گویا ما پس از مرگ آنان جاودانه ایم... !

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۵۵ ب.ظ

بین خواب و بیداری و در تاریکی اتاق، احساس کردم کسی حضور دارد...پتو را آرام کنار زدم و دیدم کسی نیست... از آنجا که آدم خیالاتی هستم معمولا دوست دارم به این حس ها دامن بزنم و فکر کنم همیشه اطرافم خبرهایی است و خیلی وقتها که نشسته ام پشت سیستم و غرق در کاری هستم فکر میکنم که عزرائیل حالا می آید و در را باز میکند و می گوید بلند شو...وقت رفتن است...البته نه اینقدر شاعرانه !

بعد با خودم تصور کردم که مثلا حضور عزرائیل است و موعد من به سر آمده و میخواهد قبض روحم کند ...گفتم عزرائیل جان...مصممی؟راهی نیست؟من آماده نیستم...کارهای نکرده زیاد دارم...امشب نه...می شود بگذری؟ و ایشان پاسخ داد که خب کی بیایم؟ و من گفتم نمیدانم...هر وقت که بخواهی ولی الان نه...خیلی خسته ام و دوست دارم کمی بخوابم ...و او میگوید که باشد پس من میروم...تشکر کرده و می گویم که شب است، تو هم کمی استراحت کن ...می گوید نه باید بروم ...میروم سراغ نفر بعدی...

و من گیج و منگ از این مکالمه ذهنی به خواب میروم...

 

 

صبح که بیدار می شوم صدای قرآن می آید از کوچه ی پشتی مان....

 

  

  

نظرات  (۵)

خیال پردازی زندگیو ترسناک نمیکنه گاهی؟مثلا همین شبو خیال پردازی عزرائیل...
راستی یک سوال تبارک اسم دخترونه ست یا پسرونه؟
پاسخ:
من اونقدر که در خیالات سیر میکنم در واقعیت آنقدرها هم حضور پر رنگی ندارم... :|
نه... حداقل برای من که ترسناک نیست...این خیالات رو دوست دارم ... حتی موقع ظرف شستن که پشتم به در آشپز خانه است هم حس میکنم عزرائیل داره از پشت سرم میاد ! هر چی که هست خود آزاری نیست و همیشه هم پیرامون حضرت عزرائیل نیست :)

تبارک اسم دخترونه است و اسمی عربی ست..
خیلی متن رو دوست داشتم، تصورم اینه که از «مرگ رو برای همسایه می خوان» ایده گرفته شده، نمی دونم. ولی هر چه هست پرداخت نسبتا خوبی داره.
پاسخ:
تشکر از لطفتون 
نه دقیقا از همین عنوان که فرموده امام علی هست ایده گرفته که البته با اون  چیزی که گفتید منافاتی نداره..
عکس :ددیییی
کاش بیاد سراغ من:((((
پاسخ:

:)
بازم تاکید میکنم که آمدنش اینقدرها هم شاعرانه نیست! گولتون نزنه متن :)
هستین حالا چه عجله ایه...امیدوارم یه روز برسه که با اطمینان و بدون هیچ ترسی و با آگاهی بگیم که برای مرگ آماده ایم...
۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۶:۵۴ کمی خلوت گزیده!
وووووووووووووووووی...

بعضی ها برای حضرت عزرائیل صلوات این ها نذر می کنن و باهاش رفیق می شن...

به قول استادم: برادرمون عزرائیل! :)
پاسخ:
مو به تن آدمه سیخ میشه واقعا...فکر میکنم اون مکالمه خیلی هم در حالت گیجی نبوده یه جور اخطار بوده...

جالبه :)
۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۱:۳۷ مهدی صالح پور
از غمگین ترینِ روزهاست، این روزهایی که با صدای صلوات و قرآنِ توی کوچه شروع میشه.
پاسخ:
:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی