در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

... رویای من آن صبح باران خورده ایست که طلوع میکند آرام از پس ابرهای مشرق امیدواری ...

در آرزوی جهانی امن...

*"در آرزوی جهانی امن"
تمنایی کودکانه است...

*اینجا مثل یک شهر بازی آرام و خلوت می ماند برای شیطنت و شلوغی واژه های پراکنده در ذهنم،که همه ی آرام و قرارشان بر هم زدن آرامش من است...واژه هایی که مرا مجبور می کنند به درگیری های ذهنی و کشف ناشناخته ها و تجربه هایی نو...

*متنها و قطعه های ادبی و اشعاری که اینجا میخوانید زاییده ی ذهن من هستند...لطفاً آنها را از مادرشان جدا نسازید.غریبی میکنند. :)

*«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ »

بیچاره است فرزند ادم : اجل او پنهان است ، بیماری هایش درخفا ، عملش ثبت می شود ، یک پشه او را اذیت می کندو جستن اب در گلو او را می کشد، و یک عرق او را بدبو می کند ...



آخرین مطالب

  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ عجب!
  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ !

سادیستِ واژه آزار...

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۲ ب.ظ

هیچ چیز برای واژه ها بدتر از یک ذهن مریض و خود کامه نیست...

 

در یک روز عادی و آرام، مثل دیگر روزها در ِ زنگ زده ی ذهنت را باز کنی و با کلی واژه ی سرگردان و بی هویت رو برو شوی...بنشینی و تک تک آنها را مرتب کرده و با سلیقه کنار یک دیگر بچینی...به آنها موجودیت ببخشی و پر و بالشان دهی... و درست زمانی که مشتاق پروازند تا اوج را تجربه کنند،درِ کهنه  و پر سر و صدای ذهنت را ببندی و محبوسشان کنی و بی تفاوت به التماسها و فریادهاشان راهت را بکشی و بروی...

 

و بعد فراموشت شود زمانی که خواب باشی،قفلِ زنگ زده و فرسوده ی  ذهنت شل می شود و می افتد و واژه هایی را که فکر میکنی اهلیِ خودت هستند و تحت هیچ شرایطی رهایت نمیکنند ،به یکباره پر بکشند و بروند ...

 

صبح که از خواب بیدار شوی هر چه زندان ذهنت را زیر و رو کنی و دیوانه وار مشت بکوبی و  لگد بزنی و فریاد بکشی، هیچ اثری از واژه هایت پیدا نخواهی کرد... و این یعنی فراموشی...طوری بی سر و صدا و پاورچین می روند که اصلا یادت نمی آید چه چیزی سرهم کرده بودی و هر چه زور بزنی و به در و دیوار ذهنت بکوبی یادت نمی آید...

 

و بعد کاملا اتفاقی نوشته هایی را بخوانی که جنس واژه هایش برایت آشنا هستند...این همان چیزی بود که تو میخواستی بنویسی و ننوشتی و یک آدم دیگری نوشته است...

 

و خیلی تلخ بفهمی که واژه های فراری ات در ذهن نویسنده ی  دیگری حلول کرده اند که آنها را به بند نمی کشد و مهربانانه پر می دهد تا شکوه پروازشان چشمها را خیره کند...

 

 و خیلی زود لبخند بزنی و خوشحال شوی از اینکه واژه ها کارشان را خوب بلدند و میدانند پروازشان از روی سکوی کدام ذهن خلاق وخوش ذوق دیدنی تر است؟ و این یعنی انتخابشان درست بوده و ذهن جدید کارش را بهتر از تو بلد بوده و زیباتر نوشته است...همانطور که تو میخواستی ...

 

 

نظرات  (۳)

اتفاقی نوشته هایی را بخوانی که جنس واژه هایش برایت آشنا هستند...این همان چیزی بود که تو میخواستی بنویسی و ننوشتی و یک آدم دیگری نوشته است...

 

برای من خیلی پیش اومده...
پاسخ:
پس شما هم واژه هاتون رو فراری دادین... :)
عالی بود..سپاس
پاسخ:
تشکر...

۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۶ الهام حبشی
من هم این حس رو تجربه کردم :) وقتی ننویسی فراموش میشن یا یکی دیگه می نویسشون :)
پاسخ:
فرار میکنن دیگه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی